تبلیغات
نور حق - غوغاى سقیفه
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم
غوغاى سقیفه


فان كنت بالشورى ملكت امورهم فكیف بهذا و المشیرون غیب و ان كنت بالقربى حججت خصیمهم فغیرك اولى بالنبى و اقرب.

در حینى كه على علیه السلام و چند تن از بنى‏هاشم مشغول غسل و دفن جسد مطهر پیغمبر بودند تنى چند از مسلمین انصار و مهاجر در یكى از محله‏هاى مدینه در سایبان باغى كه متعلق بخانواده بنى ساعده بود اجتماع كردند،شاید این محل كه از آنروز مسیر تاریخ جامعه مسلمین را عوض نمود تا آن موقع چندان اهمیتى نداشته است.

ثابت بن قیس كه از خطباى انصار بود سعد بن عباده و چند نفر از اشراف دو قبیله اوس و خزرج را برداشته و باتفاق آنها رو بسوى سقیفه بنى ساعده نهاد و در آنجا میان دو طائفه مزبور در موضوع انتخاب خلیفه اختلاف افتاد و این اختلاف بنفع مهاجرین تمام گردید.

از طرف دیگر یكى از مهاجرین اجتماع انصار را بعمر خبر داد و عمر هم فورا خود را بابوبكر رسانید و او را از این موضوع آگاه نمود،ابوبكر نیز چند نفر را پیش ابو عبیده فرستاد تا او را نیز از این جریان باخبر سازند و بالاخره این سه تن با عده دیگرى از مهاجرین به سقیفه شتافته و در حالیكه گروه انصار سعد بن‏عباده را برسم جاهلیت مى‏ستودند بر آنها وارد شدند. (1)

خوبست جریان اجتماع سقیفه را كه دستاویز اصلى اهل سنت است شرح و توضیح دهیم تا باصل مطلب برسیم.

از رجال مشهور و سرشناس كه در این اجتماع حضور داشتند میتوان اشخاص زیر را نامبرد.

ابوبكر،عمر،ابو عبیده،عبد الرحمن بن عوف،سعد بن عباده،ثابت بن قیس،عثمان بن عفان،حارث بن هشام،حسان بن ثابت،بشر بن سعد،حباب بن منذر،مغیرة بن شعبه،اسید بن خضیر.پس از حضور این عده ثابت بن قیس بپا خاست و گروه مهاجرین را مخاطب ساخته و گفت:

اكنون پیغمبر ما كه بهترین پیغمبران و رحمت خدا بود از میان ما رفته است و البته براى ماست كه خلیفه‏اى براى خود انتخاب كنیم و این خلیفه هم باید از انصار باشد زیرا انصار از جهت خدمتگزارى پیغمبر صلى الله علیه و آله مقدم بر مهاجرین میباشند چنانكه آنحضرت ابتداء در مكه بوده و شما مهاجرین با اینكه معجزات و كرامات او را دیدید در صدد ایذاء و آزار او بر آمدید تا آن بزرگوار مجبور گردید كه مهاجرت نماید و به محض ورود بمدینه،ما گروه انصار از او حمایت نموده و مقدمش را گرامى شمردیم و در اینكه شهر و خانه خودمان را در اختیار مهاجرین گذاشتیم قرآن مجید ناطق میباشد،اگر شما در مقابل این استدلال ما حجتى دارید باز گوئید و الا بر این فضائل و فداكارى‏هاى ما سر فرود آورید و حاضر نشوید كه رشته اتحاد و وحدت ما گسیخته شود.

عمر كه از شنیدن این سخنان سخت بر آشفته بود بپا خاست تا جواب او را بدهد ولى ابوبكر مانع شد و خود بجوابگوئى خطیب انصار پرداخت و چنین گفت:

اى پسر قیس خدا ترا رحمت كند هر چه كه گفتى عین حقیقت است و ما نیز اظهارات شما را قبول داریم ولى اندكى نیز بر فضائل مهاجرین گوش دارید و سخنانى را كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم درباره ما گفته است بیاد آرید،اگر شما ما را پناه دادید ما نیز بخاطر پیغمبر و دین خدا از خانه و زندگى خود دست كشیده و بشهرشما مهاجرت نمودیم،خداوند در كتاب خود ما را سر بلند ساخته و این آیه هم درباره ما نازل شده است:

للفقراء المهاجرین الذین اخرجوا من دیارهم و اموالهم یبتغون فضلا من الله و رضوانا و ینصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون.

یعنى این مسكینان مهاجر كه از مكان و مال خود بخاطر بدست آوردن فضل و رضاى خدا اخراج شده و خدا و رسولش را كمك كردند ایشان راستگویانند،بنابر این خداوند نیز چنین مقدر فرموده است كه شما هم تابع ما باشید و گذشته از این عرب هم بغیر از قریش بكس دیگرى گردن نمى‏نهد و خود پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم نیز همه را باطاعت قریش امر كرده و فرموده است :الائمة من قریش (2) و من در حالیكه شما را باطاعت از قریش دعوت میكنم مقصود و غرضى ندارم و خلافت را براى خود نمى‏خواهم بلكه بمصلحت كلى مسلمین صحبت میكنم و اینك عمرو ابوعبیدة حاضرند و شما با یكى از این دو تن بیعت كنید.

ثابت بن قیس چون این سخنان بشنید براى بار دوم مهاجرین را مخاطب ساخته و گفت:آیا با نظر ابوبكر درباره بیعت بآن دو نفر (عمرو ابو عبیده) موافقید یا فقط خود ابوبكر را براى خلافت انتخاب میكنید؟

مهاجرین یكصدا گفتند هر چه ابوبكر صدیق بگوید و هر نظرى داشته باشد ما قبول داریم.

ثابت بن قیس از این گفتار آنان استفاده كرده و گفت:شما میگوئید پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ابوبكر را براى مسلمین خلیفه كرده و او را در روزهاى بیمارى خود جهت اداى نماز بمسجد فرستاده است در اینصورت ابوبكر بچه مجوز شرعى سر از دستور پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم پیچیده و مسند خلافت را بعمرو ابو عبیده واگذار میكند؟و اگر پیغمبر خلیفه‏اى تعیین نكرده است چرا نسبت دروغ بدانحضرت روا میدارید؟ثابت بن قیس با این چند كلمه پاسخ دندان شكنى بابوبكر داد و زیر بار حرف مهاجرین نرفت و انصار نیز از سخنان او بیش از بیش بهیجان آمده و در مورد عقیده خود اصرار و پافشارى كردند.

در اینحال حباب بن منذر كه از طایفه انصار بود بپا خاست و گفت:خدمات انصار براى همه روشن است و احتیاج بتوصیف و توضیح ندارد و اگر مهاجرین ما را قبول ندارند ما نیز پیروى از آنان نكنیم در اینصورت منا امیر و منكم امیر (امیرى از ما و امیرى از شما باشد) سعد بن عباده (رئیس طایفه خزرج) بانگ زد كه وجود دو امیر در یك دین و یك حكومت نا معقول و بى منطق است و از اینجا اختلاف دو قبیله انصار (اوس و خزرج) ظاهر شد و قبیله اوس مخصوصا بشربن سعد براى اینكه امارت سعد بن عباده عملى نشود با مهاجرین موافقت كردند ولى طایفه خزرج هم بزودى تسلیم نشدند در نتیجه سر و صدا بالا گرفت و دستها بسوى قبضه شمشیر دراز شد و چیزى نمانده بود كه فتنه بزرگى بر پا شود اسید بن خضیر هم كه رئیس طایفه اوس بود با خزرج قطع رابطه نمود.

عمر از این اختلاف انصار استفاده كرد و آنها را مخاطب ساخته و گفت همانگونه كه بشر بن سعد و اسید بن خضیر موافقت كردند امر خلافت باید فقط در قریش باشد تا قبائل مختلفه عرب امتثال كنند و سخن حباب بن منذر نیز در مورد انتخاب دو امیر اصلا صحیح نیست و جز فتنه و فساد نتیجه‏اى نخواهد داشت پس خوبست همه شما اطاعت از مهاجرین كنید تا فتنه و آشوب ایجاد نشده و مسلمین هم راه وحدت و اتحاد را بپیمایند.

با اینكه سخنان عمر و اختلاف دو قبیله اوس و خزرج تا اندازه‏اى روحیه انصار را متزلزل ساخته و كفه ترازوى مهاجرین را سنگین‏تر كرده بود مع الوصف عده‏اى از انصار بپا خاستند و انصار را اندرز دادند كه تحت تأثیر سخنان عمر واقع نشوند.

عمر مجددا از فضیلت مهاجرین سخن گفت انصار را بین الخوف و الرجاء مخاطب ساخته و نصیحت كرد و دست ابوبكر را گرفته و گفت اى مردم اینست یار غار و صاحب اسرار رسول خدا براى بیعت باین شخص سبقت بگیرید و رضاى خدا ورسول را بدست آورید!! (3) .

عده‏اى از انصار نیز با عمر همعقیده شده و بقوم خود گفتند عمر از روى انصاف سخن گفت و مخالفت با گفتار او شایسته نیست.در اینحال انصار یقین كردند كه طایر اقبال از بالاى سر آنها پرواز كرده و بر فرق مهاجرین سایه افكنده است زیرا بیشتر قوم با مهاجرین در امر بیعت هماهنگ گشته بودند.

پایان كار:
بالاخره عمر درنگ را جائز ندید و بپا خاست و دست ابوبكر را گرفت و گفت حالا كه مسلمانان بخلافت تو راضى هستند دست خود را بمن بده تا بیعت كنم،ابوبكر هم تعارفى بعمر كرد ولى عمر پیشدستى نمود و با ابوبكر بیعت كرد قبیله اوس هم علیرغم طایفه خزرج با عمر همكارى كرده و با ابوبكر بیعت نمودند و بدین ترتیب قضیه بنفع ابوبكر خاتمه یافت (4) .

بنا بر این آن اجماع امت كه پیروان تسنن بر آن تكیه كرده و خلافت ابوبكر را نتیجه شورا و سیر تاریخ میدانند بدین ترتیب تشكیل یافت یعنى شورائى كه در مدینه طایفه خزرج و بنى هاشم و عده‏اى از اصحاب پیغمبر مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و خزیمة بن ثابت (ذو الشهادتین) و سهل بن حنیف و عثمان بن حنیف و ابو ایوب انصارى و دیگران در آن دخالت نداشتند و مسلمین سایر نقاط نیز مانند مكه و یمن و نجران و بادیه‏هاى عربستان بكلى از آن بى خبر بودند.

عمر دمى آرام نمیگرفت و مردم را براى بیعت با ابوبكر دعوت میكرد و پس از خروج از سقیفه نیز همچنان در كوچه و بازار مردم را بمسجد میفرستاد تا با ابوبكربیعت نمایند مردم بى خبر هم دسته دسته رو بسوى ابوبكر نهاده و با او بیعت میكردند.

ابوبكر در مسجد بمنبر رفت و گفت:اى مردم خلافت من بر شما دلیل فضیلت من بر شما نیست بلكه من مهتر شما هستم نه بهتر شما در هر كارى از شما مشورت و كمك میخواهم و طبق سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله رفتار میكنم اگر ملاحظه كردید كه من از طریق انصاف منحرف گشتم شما میتوانید از من كناره گرفته و با دیگرى بیعت كنید و اگر هم بعدالت و انصاف رفتار كردم پشتیبان من باشید.

بنا بقاعده ثابت علیت هر علتى معلولى را بوجود میآورد و شباهت و سنخیت نیز بین علت و معلول برقرار میباشد و هرگز از چیدن مقدمات غلط نتیجه صحیح بدست نمیآید زیرا:

خشت اول چون نهد معمار كج‏
تا ثریا میرود دیوار كج

بهمین جهت بلواى سقیفه نیز ضربتى بر پیكر اسلام وارد آورد كه میتوان بجرأت اتفاقات و حوادث بعدى مانند گرفتاریهائى كه براى على علیه السلام روى داده و منجر بشهادت او گردید و قضیه كربلا و اسارت اهل بیت و سایر حوادث نظیر آنرا مولود و معلول همان ضربت سقیفه دانست.حجة الاسلام نیز گوید:

آنكه طرح بیعت شورا فكند
خود همانجا طرح عاشورا فكند

باز در جاى دیگر فرماید:

دانى چه روز دختر زهرا اسیر شد
روزى كه طرح بیعت منا امیر شد.

پى‏نوشتها:

(1) ـبشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 ص 142 مراجعه شود.

(2) حدیث در مورد امامت دوازده امام است ربطى بخلافت ابوبكر ندارد.

(3) چنانكه در جریان غدیر خم گذشت پیغمبر صلى الله علیه و آله رضاى خدا را در ولایت على علیه السلام فرموده بود نه در خلافت ابوبكر آنجا كه فرمود:الله اكبر على اكمال الدین و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و ولایة على بن ابیطالب بعدى و فاصله زمانى روز غدیر تا روز سقیفه بیش از هفتاد روز نبود اما اصحاب سقیفه چه زود فراموش كردند!


(4) تاریخ طبرى و غیر آن.