تبلیغات
نور حق - خلافت ابوبكر
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم

خلافت ابوبكر


اما و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافة و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى،ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر.

(نهج البلاغه خطبه شقشقیه)

على علیه السلام هنوز از غسل و تكفین جسد مطهر پیغمبر اكرم فارغ نشده بود كه كسى وارد شد و گفت یا على عجله كن كه مسلمین در سقیفه بنى ساعده جمع شده و مشغول انتخاب خلیفه هستند.على علیه السلام فرمود سبحان الله!این جماعت چگونه مسلمان میباشند كه هنوز جنازه پیغمبر دفن نشده در فكر ریاست و حب جاه هستند؟هنوز على علیه السلام سخن خود را تمام نكرده بود كه شخص دیگرى رسید و گفت امر خلافت خاتمه یافت،ابتداء كار مهاجر و انصار بنزاع كشید و بالاخره كار خلافت بر ابوبكر قرار گرفت و جز معدودى از طایفه خزرج تمام مردم با وى بیعت كردند.

على علیه السلام فرمود:دلیل انصار بر حقانیت خود چه بود؟عرض كرد چون نبوت در خاندان قریش بود آنها نیز مدعى بودند كه امامت هم باید از آن انصار باشد ضمنا خدمات و فداكاریهاى خود را در مورد حمایت از پیغمبر و سایر مهاجرین حجت میدانستند.

على علیه السلام فرمود چرا مهاجرین نتوانستند جواب مقنعى بانصار بدهند؟عرض كرد جواب قانع كننده انصار چگونه است؟

على علیه السلام فرمود:مگر انصار فراموش كردند كه پیغمبر صلى الله علیه و آله دفعات زیاد مهاجرین را خطاب كرده و میفرمود كه انصار را عزیز بدارید و از بدان آنها در گذرید،این فرمایش پیغمبر دلیل اینست كه انصار را بمهاجرین سپرده است و اگر آنها شایسته خلافت بودند مورد وصیت قرار نمیگرفتند بلكه پیغمبر مهاجرین را بآنها توصیه میفرمود.

آنگاه فرمود:مهاجرین به چه نحو استدلال كردند؟

عرض كرد سخن بسیار گفتند و خلاصه كلام آنها این بود كه ما از شجره رسول خدائیم و بكار خلافت از انصار نزدیكتریم.

على علیه السلام فرمود:چرا مهاجرین روى حرف خودشان ثابت نیستند اگر آنها از شجره رسول خدایند من ثمره آن شجره هستم،چنانچه نزدیكى به پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم دلیل خلافت باشد من كه از هر جهت به پیغمبر از همه نزدیكترم.

علاوه بر آیات قرآن و اخبار و احادیث نبوى در مورد خلافت على علیه السلام همین فرمایش خود او براى پاسخ دادن باستدلالات مهاجرین و انصار كه در سقیفه جمع شده بودند كافى بنظر میرسد (1) .

بهر تقدیر هنوز جنازه پیغمبر صلى الله علیه و آله بخاك سپرده نشده بود كه ابوبكر خلیفه شد ولى در باطن خلافت وى هنوز تثبیت نشده بود زیرا گروهى از انصار و دیگران مخصوصا بنى‏هاشم با او بیعت نكرده بودند،عمر بابوبكر گفت خوبست عباس بن عبد المطلب را كه عم پیغمبر و بزرگ بنى‏هاشم است ملاقات كرده و او را بوعده تطمیع كنى تا بسوى تو متمایل شود و از على علیه السلام جدا گردد،ابوبكر فورا عباس را ملاقات نمود و مكنونات خاطر خود را عرضه نمود ولى عباس پاسخ محكمى داد و گفت:اگر وجود پیغمبر موجب خلافت تو شده و تو خود را بدانحضرت منسوب كرده‏اى در اینصورت حق ما را برده‏اى زیرا پیغمبرصلى الله علیه و آله از ماست و ما باو از همه نزدیكتریم و اگر بوسیله مسلمین خلیفه شده‏اى ما كه جزو مسلمین بوده و مقدم بر همه آنها هستیم چنین اجازه‏اى بتو نداده‏ایم و آنچه را كه بمن وعده میدهى اگر از مال ما است تو چرا آنرا تملك كرده‏اى و اگر از مال خودت است بهتر كه ندهى و ما را بدان نیازى نیست و اگر مال مؤمنین است تو همچو حقى را در اموال مردم ندارى.

على علیه السلام بر تمام این صحنه سازى‏ها بصیر و آگاه بود و علل وقوع قضایا را بخوبى میدانست و میدید كه اصحاب سقیفه مردم ساده‏لوح را چنین فریفته‏اند كه گوششان براى شنیدن حرف حق آماده نمى‏باشد و براى اینكه این مطلب را به بنى‏هاشم و اصحاب خود روشن كند باتفاق فاطمه و حسنین علیهم السلام پشت خانه‏هاى مردم رفته و آنها را براى بیعت خود دعوت نمود ولى جز چند نفر معدود كسى دعوت او را پاسخ نگفت (2) .

اغلب مورخین نوشته‏اند كه على علیه السلام سه شب متوالى بر منازل مسلمین عبور فرموده و آنها را به بیعت خود دعوت كرد و حقوق خود را بر آنها شمرده و اتمام حجت نمود ولى اغلب روى از وى برتافتند و چون آنحضرت پاسخ مثبتى از آنها نشنید بكنج منزل خود پناه برد.

از طرف دیگر عمر دائما بابوبكر میگفت:تا از على بیعت نگیرى پایه‏هاى تخت خلافت تو مستقر و ثابت نمیباشد بنابر این مصلحت اینست كه او را احضار نمائى و از وى بیعت بگیرى تا سایر بنى‏هاشم نیز به پیروى از على بتو بیعت نمایند.

ابوبكر دستور داد خالد بن ولید باتفاق چند نفر از جمله عبد الرحمن بن عوف و خود عمر به سراى على علیه السلام شتافته و درب را كوبیدند و آواز دادند كه براى جلب آنحضرت بمنظور بیعت با ابوبكر آمده‏اند،على علیه السلام قبول نكرد و خالد و همراهانش را از ورود بمنزل ممانعت فرمود.

خالد بن ولید همراهانش را دستور داد كه عنفا وارد منزل شوند آنها نیزنیمى از درب را كندند و بعنف وارد منزل شدند (3) .

در اینموقع زبیر بن عوام كه در خدمت على علیه السلام بود با شمشیر كشیده آنها را تهدید نمود ولى دو نفر از پشت سر زبیر را گرفته و سایرین نیز دور على علیه السلام را احاطه نمودند و در حالیكه بازوان او را بسته بودند كشان كشان پیش ابوبكر بردند،چون آنحضرت پیش ابوبكر رسید فرمود اى پسر ابو قحافه این چه دستورى است داده‏اى كه مرا با این ترتیب باینجا آورند و با خاندان پیغمبر اینگونه رفتار كنند مگر دستورات آن بزرگوار را فراموش كرده‏اى؟

پیش از اینكه ابوبكر پاسخ گوید عمر گفت ترا بدینجا آوردیم كه با خلیفه رسول خدا بیعت كنى!

على علیه السلام فرمود اگر با منطق و استدلال سخن بگوئید بهتر است پس اول بمن بگوئید كه رمز موفقیت و غلبه شما بگروه انصار در سقیفه چه بوده و بچه منطقى آنها را قانع و مجاب كردید؟عمر گفت بدلیل برترى قریش بر سایر قبائل عرب و بعلت امتیاز مهاجرین بر انصار و از همه مهمتر بجهت قرابت و نزدیكى كه بشخص پیغمبر صلى الله علیه و آله داریم.

على علیه السلام فرمود من هم با همین منطق كه شما سخن گفتید رفتار میكنم و به زبان خود شما سخن میگویم و با اینكه دلائل دیگرى نیز دارم،اگر شما بعلت قرابت و نزدیكى برسول خدا صلى الله علیه و آله بر انصار سبقت جستید و اگر ملاك خلافت خویشاوندى و نزدیكى پیغمبر صلى الله علیه و آله است پس همه میدانند كه من از تمام عرب به پیغمبر نزدیكترم زیرا پسر عم و داماد او و پدر دو فرزندش میباشم.

عمر كه یاراى جوابگوئى در برابر این منطق نداشت گفت هرگز از تو دست بر نمیداریم تا بیعت كنى!

على علیه السلام فرمود خوب با یكدیگر ساخته‏اید امروز تو براى او كار میكنى كه او (خلافت را) بتو برگرداند بخدا سوگند سخن ترا قبول نمیكنم و با او بیعت نمى‏نمایم زیرا او باید با من بیعت كند سپس روى خود را متوجه مردم نمود و فرمود اى گروه مهاجرین از خدا بترسید و سلطه و قدرت پیغمبر صلى الله علیه و آله را از خاندان او كه خدا قرار داده است بیرون نبرید بخدا سوگند ما اهل بیعت باین مقام از شما سزاوارتر و احقیم و شما از نفس خود پیروى نكنید كه از راه حق دور میافتید،آنگاه على علیه السلام بدون اینكه بیعت كند بخانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت زهرا علیها السلام رحلت فرمود و آنوقت ناچار بیعت نمود (4) .

اعتراض بعضى از صحابه بابوبكر:
چون خلافت ابوبكر استقرار یافت عده معدودى از صحابه در روز پنجم رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله متفقا در مسجد حضور یافتند و بنصیحت ابوبكر پرداختند،ابتداء ابوذر غفارى پس از حمد خدا و ذكر محامد پیغمبر صلى الله علیه و آله خطاب بابوبكر كرد و گفت:اى ابوبكر منصب خلافت را از على علیه السلام گرفتن موجب نافرمانى خدا و رسول میباشد و شخص عاقل و مآل اندیش سراى آخرت را كه‏جاودانى و لا یزال است بزندگى زودگذر دنیا نمیفروشد و شما هم نظیر آنرا از امم سالفه شنیده‏اید،این اقدام شما جز بزیان خود و مسلمین ثمره دیگرى بار نخواهد آورد و من اى ابوبكر از نظر مصلحت كلى اسلام این سخنان را بتو میگویم و اكنون تو در پذیرفتن آن مختارى.

پس از ابوذر سلمان و خالد بن سعد فضائل على علیه السلام و شایستگى او را بمقام خلافت بزبان آوردند و ابوبكر را از این مقام غاصبانه بیمناك نمودند،آنگاه رو بمهاجرین و انصار كرده و گفتند كه موأنست مسلمین را بمنافات مبدل نكنید و بخاطر هوى و هوس خود با دین و مذهب بازى مكنید.

سپس خالد بن سعد بابوبكر گفت كه بیعت انصار با تو بتحریك عمر و در نتیجه اختلاف دو طایفه اوس و خزرج انجام شده است نه برضا و رغبت خود آنها و چنین بیعتى چندان ارزشى نخواهد داشت.

ابو ایوب انصارى و عثمان بن حنیف و عمار یاسر نیز بپا خاسته و هر یك در فضل و شرف و برترى و حقانیت على علیه السلام سخن‏ها گفتند و از فداكارى‏ها و جانبازیهاى او در غزوات یاد آور شدند بطوریكه ابوبكر تحت تأثیر سخنان اصحاب و یاران على علیه السلام پریشان و آشفته خاطر شد و از مسجد خارج گردید و بمنزل خود رفت و براى مسلمین بدین شرح پیغام فرستاد:اكنون كه شما را بر من رغبتى نیست دیگرى را براى خلافت انتخاب كنید.

عمر چون اندیشه و اراده ابوبكر را متزلزل دید فورا بسراى وى شتافت و در حالیكه آشفته و غضبناك بود با او صحبت نمود و مجددا وى را بمسجد آورد و براى اینكه نیروى هر گونه مجادله و بحث را از مردم بگیرد دستور داد گروهى با شمشیرهاى برهنه در طرفین ابوبكر حركت كنند و اجازه ندهند كه كسى وارد بحث و گفتگو با ابوبكر شود،این تدبیر عمر براى بار دوم حشمت و شكوه ابوبكر را زیادتر نمود و دیگر كسى جرأت نكرد كه با وى بگفتگو پردازد.

احتجاج على علیه السلام با ابوبكر.
مرحوم طبرسى احتجاج على علیه السلام را با ابوبكر در كتاب احتجاج خودنقل كرده و ما ذیلا بخلاصه آن اشاره مینمائیم.

پس از آنكه امر خلافت بابوبكر قرار گرفت و مردم باو بیعت كردند براى اینكه در برابر على علیه السلام بر این كار خود عذرى بتراشد آنحضرت را در خلوت ملاقات كرد و گفت یا ابالحسن بخدا سوگند مرا در این امر میل و رغبتى و حرص و طمعى نبود و نه خود را بدین كار از دیگران ترجیح میدادم!

على علیه السلام فرمود در اینصورت چه چیزى ترا بدین كار وادار كرد؟

ابوبكر گفت حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود امت مرا خداوند بگمراهى جمع نمیكند و چون دیدم مردم اجماع نموده‏اند من هم از قول پیغمبر صلى الله علیه و آله پیروى كردم و اگر میدانستم كسى تخلف میكند قبول این امر نمیكردم!

على علیه السلام فرمود اینكه گفتى پیغمبر فرموده است خداوند امت مرا بگمراهى جمع نكند آیا من نیز از این امت بودم یا خیر؟ (5) عرض كرد بلى.

فرمود همچنین گروه دیگرى كه از خلافت تو امتناع داشتند مانند سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و جمعى از انصار كه با او بودند آیا از امت بودند یا نه؟عرض كرد بلى همه آنها از امتند.

على علیه السلام فرمود پس چگونه حدیث پیغمبر را دلیل خلافت خود میدانى در حالیكه اینها با خلافت تو مخالف بودند؟

ابوبكر گفت من از مخالفت آنها خبر نداشتم مگر پس از خاتمه كار و ترسیدم كه اگر خود را كنار بكشم مردم از دین برگردند!

على علیه السلام فرمود بمن بگو ببینم كسى كه متصدى چنین امرى میشود چه‏خصوصیاتى باید داشته باشد؟

ابوبكر گفت:خیر خواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نیك سیرتى و آشكار كردن عدالت و علم بكتاب و سنت و داشتن زهد در دنیا و بیرغبتى نسبت بآن و ستاندن حق مظلوم از ظالم و سبقت (در اسلام) و قرابت (با پیغمبر صلى الله علیه و آله) .

على علیه السلام فرمود ترا بخدا اى ابوبكر این صفاتى را كه گفتى آیا در وجود خود مى‏بینى یا در وجود من؟

ابوبكر گفت بلكه در وجود تو یا ابا الحسن!

على علیه السلام فرمود آیا دعوت رسول خدا را من اول اجابت كردم یا تو؟عرض كرد بلكه تو .

حضرت فرمود آیا سوره برائت را من بمشركین ابلاغ كردم یا تو؟عرض كرد البته تو.

فرمود آیا در موقع هجرت رسول خدا من جان خود را سپر آنحضرت كردم یا تو؟عرض كرد البته تو.

على علیه السلام فرمود آیا در غدیر خم بنا بحدیث پیغمبر صلى الله علیه و آله من مولاى تو و كلیه مسلمین شدم یا تو؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آیا در آیه زكوة (انما ولیكم الله...) ولایتى كه با ولایت خدا و رسولش آمده براى من است یا براى تو؟عرض كرد البته براى تو.

فرمود آیا حدیث منزلت از پیغمبر و مثلى كه از هارون بموسى زده شده است درباره من بوده یا درباره تو؟ابوبكر گفت بلكه درباره تو.

على علیه السلام فرمود آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز مباهله مرا با اهل و فرزندم براى مباهله مشركین (نصارا) برد یا ترا با اهل و فرزندانت؟عرض كرد بلكه شما را .

فرمود آیا آیه تطهیر در مورد من و اهل بیتم نازل شده یا درباره تو و اهل بیت تو.

ابوبكر گفت البته براى تو و اهل بیت تو.فرمود آیا در روز كساء من و اهل و فرزندم مورد دعاى رسول خدا صلى الله علیه و آله بودیم یا تو؟عرض كرد بلكه تو و اهل و فرزندت.

فرمود آیا (در سوره هل اتى) صاحب آیه:یوفون بالنذر و یخافون یوما كان شره مستطیرا منم یا تو؟ابوبكر گفت البته تو.

على علیه السلام فرمود آیا توئى آنكسى كه در روز احد او را از آسمان جوانمرد خواندند یا من؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آیا توئى آنكه در روز خیبر رسول خدا پرچمش را بدست او داد و خداوند بوسیله او (قلعه‏هاى خیبر را) گشود یا من؟عرض كرد البته تو.

فرمود آیا تو بودى كه از رسول خدا و مسلمین با كشتن عمرو بن عبدود غم را زدودى یا من؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آیا آنكسى كه رسول خدا او را براى تزویج دخترش فاطمه برگزید و فرمود خدا او را در آسمان براى تو تزویج كرده است منم یا تو؟ابوبكر گفت بلكه تو.

على علیه السلام آیا منم پدر حسن و حسین دو نواده و ریحانه پیغمبر آنجا كه فرمود آندو سید جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است یا تو؟عرض كرد بلكه تو.

فرمود آیا برادر تست كه در بهشت بوسیله دو بال با فرشتگان پرواز میكند (جعفر طیار) یا برادر من؟عرض كرد برادر تو.

فرمود آیا منم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله بعلم قضا و فصل الخطاب دلالت نمود و فرمود على اقضاكم یا تو؟ابوبكر گفت بلكه تو.

على علیه السلام فرمود آیا منم آنكسى كه رسول خدا باصحابش دستور فرمود بعنوان امارت مومنین باو سلام دهند یا تو؟ابوبكر گفت البته تو.

فرمود آیا از نظر قرابت برسول خدا صلى الله علیه و آله من سبقت دارم یا تو؟عرض كرد البته تو.

على علیه السلام فرمود آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله براى شكستن بتهاى‏طاق كعبه ترا روى دوش خود قرار داد یا مرا؟عرض كرد بلكه ترا.

فرمود آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره تو فرمود كه تو در دنیا و آخرت صاحب لواى من هستى یا درباره من؟عرض كرد بلكه درباره تو.

فرمود آیا پیغمبر موقع مسدود كردن در خانه جمیع اهل بیت خود و اصحابش بمسجد در خانه ترا باز گذاشت یا در خانه مرا؟ابوبكر گفت بلكه در خانه ترا.

على علیه السلام پیوسته از مناقب و فضائل خود كه خدا و رسولش آنها را مختص آنحضرت قرار داده بودند سخن میگفت و ابوبكر تصدیق میكرد،آنگاه فرمود پس چه چیز ترا فریب داده كه این مقام را تصاحب نموده‏اى؟ابوبكر گریه كرد و گفت یا ابا الحسن راست فرمودى امروز را بمن مهلت بده تا در این‏باره بیندیشم،آنگاه از نزد آنحضرت بیرون آمد و با كسى صحبت نكرد شب كه فرا رسید خوابید و رسول خدا صلى الله علیه و آله را در خواب دید و چون بدانجناب سلام كرد پیغمبر روى خود را از او برگردانید ابوبكر عرض كرد یا رسول الله آیا دستورى فرموده‏اى كه من بجا نیاورده‏ام؟فرمود با كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند دشمنى كرده‏اى حق را باهلش بازگردان،ابوبكر پرسید كیست اهل آن؟فرمود آنكه ترا عتاب كرد على علیه السلام ابوبكر گفت باو باز گردانیدم یا رسول الله و دیگر آنحضرت را ندید.

صبح زود خدمت على علیه السلام آمد و عرض كرد یا ابا الحسن دست را باز كن تا با تو بیعت كنم و آنچه در خواب دیده بود بدانحضرت نقل نمود،على علیه السلام دست خود را گشود و ابوبكر دست خود را بآن كشید و بیعت نمود و گفت میروم مسجد و مردم را از آنچه در خواب دیده‏ام و از سخنانى كه بین من و تو گذشته آگاه میگردانم و خود را از این مقام كنار كشیده و آنرا بتو تسلیم میكنم!

على علیه السلام فرمود بلى (بسیار خوب) .

چون ابوبكر از نزد آنحضرت بیرون آمد در حالیكه رنگش دیگرگون شده و خود را سرزنش میكرد با عمر كه دنبال وى در كوچه میگشت مصادف شد،عمر پرسید چه شده است اى خلیفه پیغمبر؟ابوبكر ماجرا را تعریف كرد،عمر گفت ترا بخدا اى خلیفه رسول الله گول سحر بنى‏هاشم را نخورى و بآنها وثوق نداشته باشى این اولى سحر آنها نیست (از این كارها زیاد میكنند) و عمر آنقدر از این حرفها زد كه ابوبكر را از تصمیمى كه گرفته بود منصرف نمود و مجددا او را بامر خلافت راغب گردانید (6) .

پى‏نوشتها:

(1) در بخش پنجم كتاب در مورد بطلان و عدم اصالت این شوراء بحث مفصلى خواهد شد.

(2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 ص 153 نامه معاویه بامیر المؤمنین علیه السلام مراجعه شود.

(3) بعضى نوشته‏اند كه عمر دستور داد براى آتش زدن درب خانه هیزم بیاورند و ساكنین خانه را تهدید نمود كه اگر بیرون نبایید خانه را آتش میزنم فاطمه علیها السلام بر در خانه آمد و فرمود اى پسر خطاب آمده‏اى كه خانه ما را بسوزانى؟گفت بلى تا بیرون آیند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند(عقد الفرید جزء سیم ص 63)

حافظ ابراهیم مصرى در اینمورد در مدح و تمجید عمر گوید:

و كلمة لعلى قالها عمر
اكرم بسامعها اعظم بملقیها
حرقت بیتك لا ابقى علیك بها
ان لم تبایع و بنت المصطفى فیها
ما كان غیر ابى حفص بقائلها
یوما لفارس عدنان و حامیها

(خلاصه مضمون این اشعار چنین است یعنى غیر از عمر كسى نمیتوانست بعلى كه یكه سوار قبیله عدنان بود و بحمایت كنندگان او بگوید اگر بیعت نكنى خانه‏ات را آتش میزنم با اینكه دختر پیغمبر در آن خانه است) 0نقل از شبهاى پیشاور.)

برخى هم گویند بدستور خالد درب منزل را كندند و یك عده هم از پشت بام داخل منزل شدند .آنچه محرز و مسلم است اینست كه على علیه السلام را بعنف و اجبار براى بیعت با ابوبكر برده‏اند.

(4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 ص 134

(5) باید بدین مطلب توجه داشت كه احتجاج حضرت امیر علیه السلام با ابوبكر بمنطق جدل بوده یعنى روى اصل مسلماتى كه مورد قبول طرف مخالف بوده و در عین حال موجب محكومیت او میگردد و الا شورا و اجماع بفرض محال و لو اجماع حقیقى باشد صلاحیت این كار را ندارد و جانشین پیغمبر را خداوند تعیین میكند همچنانكه خود پیغمبر را خدا مبعوث میكند و ما در بخش پنجم در اینمورد مفصلا به بحث خواهیم پرداخت.

(6) الاحتجاج جلد 1 ص 157ـ .184