تبلیغات
نور حق - شوراى شش نفرى عمر
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم

شوراى شش نفرى عمر

فیالله و للشورى،متى اعترض الریب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر،لكنى اسففت اذ اسفوا و طرت اذ طاروا.

(خطبه شقشقیه)

ابوبكر پس از دو سال و چند ماه خلافت رنجور و بیمار شد و بپاس زحماتى كه عمر در مورد تثبیت خلافت او متحمل شده بود او نیز زمینه را براى خلافت عمر بعد از خود آماده كرد و مخالفین را نیز قانع نمود،جمعى از صحابه را بحضور طلبید و عمر را در حضور آنها بجانشینى خود منصوب نمود و در روز وفات ابوبكر عمر بمسند خلافت نشست (سال 13 هجرى) و پس از دفن ابوبكر عمر بمسجد رفت و مردم را از خلافت خود آگاه ساخته و از آنها بیعت گرفت و بغیر از على علیه السلام كه از بیعت او خودارى كرده بود بقیه مسلمین خواه ناخواه با او بیعت نمودند.

خلافت عمر ده سال و شش ماه طول كشید و در اینمدت دائما با دو كشور بزرگ ایران و روم در حال جنگ بود.

چون مدت عمرش سپرى شد و بدست ابولؤلؤ نامى زخمى گردید براى انتخاب خلیفه بعد از خود شش نفر را بحضور طلبید و موضوع خلافت را بصورت شورى میان آنها محدود نمود.

این شش نفر عبارت بودند از على علیه السلام،طلحه،زبیر،عبد الرحمن‏ابن عوف،عثمان،سعد وقاص.آنگاه ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور نمود كه پشت در خانه‏اى كه در آنجا اعضاى شورا بحث و گفتگو میكنند ایستاده و منتظر اقدامات آنها باشد،اگر پس از خاتمه سه روز پنج نفر بانتخاب یكى از آن شش تن موافق شدند و یكى مخالفت كرد گردن نفر مخالف را بزند و اگر چهار نفر از آنها بیك نفر رأى موافق دهند و دو نفر مخالفت كنند سر آن دو نفر را با شمشیر برگیرند و اگر براى انتخاب یكى از آنان هر دو طرف (موافق و مخالف) مساوى شدند نظر آن سه نفر كه عبد الرحمن بن عوف جزو آنهاست صائب بوده و سه نفر دیگر را در صورت مخالفت گردن بزنند و اگر پس از خاتمه سه روز رأى آنها بچیزى تعلق نگرفت و همه با یكدیگر مخالفت كردند هر شش تن را گردن بزنند و سپس مسلمین براى خود خلیفه‏اى انتخاب نمایند!!!

عمر علت انتخاب شش تن اعضاء شورا را چنین اظهار نمود كه چون رسول خدا صلى الله علیه و آله موقع رحلت از این شش نفر راضى بود من هم خلافت را میان آنها بصورت شورا قرار میدهم كه یكى را از میان خود براى این كار انتخاب كنند و موقعیكه آن شش نفر در نزد عمر حاضر شدند خواست نقاط ضعف آنها را (بحساب خود) یادآور شود بزبیر گفت تو بدخلق و مفسدى اگر خرسند باشى ایمان خواهى داشت و اگر ناراضى باشى كافرى بنابر این گاهى انسانى و گاهى شیطان.و اما تو اى طلحه رسول خدا را آزرده نموده‏اى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود بعلت آن حرفى كه در روز نزول آیه حجاب گفتى (1) .

و اما تو اى عثمان و الله كه سرگین از تو بهتر است.

و اما تو اى سعد مرد متكبر و متعصبى و بكار خلافت نمیائى و اگر ریاست دهى با تو باشد از اداره آن درمانده شوى.و اما تو اى عبد الرحمن ضعیف القلب و ناتوانى.سپس رو بعلى علیه السلام كرد و گفت اگر تو مزاح نمیكردى براى خلافت خوب بودى و الله كه اگر ایمان ترا با ایمان تمام اهل زمین بسنجند بر همه زیادتى كند (2) .

پیش از شرح جریان شورى بحث مختصرى درباره وصیت عمر كه پر از اشكال و تناقض است لازم بنظر میرسد:

اولا طبق قرارداد محرمانه‏اى كه قبلا میان ابوبكر و عمر و ابو عبیده برگزار شده بود این سه نفر به ترتیب خود را نامزد مقام خلافت میدانستند و بهمین جهت روز رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله باتفاق هم فورا خود را بسقیفه رسانیده بودند.

البته ابوبكر و عمر بمقصود خود نائل شدند و حالا نوبت ابو عبیده بود ولى چون در موقع قتل عمر ابو عبیده در حال حیات نبود لذا عمر خلافت را میان شش تن محصور نمود و اظهار كرد كه اگر ابو عبیده و یا سالم (غلام حذیفه) زنده بودند براى خلافت از این شش تن شایسته‏تر بودند!!

موقعیكه على علیه السلام را اجبارا براى بیعت ابوبكر بمسجد آورده بودند ابو عبیده بآنحضرت گفت كه اگر ما میدانستیم تو راغب امر خلافت هستى بجاى ابوبكر با تو بیعت میكردیم ولى حالا كار گذشته و مردم با ابوبكر بیعت كرده‏اند.

بنابر این خود ابو عبیده كه بابوبكر بیعت كرده بود على علیه السلام را شایسته‏تر از او میدانست و فقط عدم اطلاع خود را نسبت بتمایل آنحضرت بخلافت بهانه كرده بود حالا عمر چگونه بمرده ابو عبیده تأسف نموده و او را شایسته‏تر از على علیه السلام بامر خلافت میدانست در حالیكه ابو عبیده و سالم هر دو جزو منافقین بودند و در حادثه لیله عقبه (براى رماندن شتر پیغمبر) شركت داشتند و از كسانى بودند كه از پیوستن باردوى اسامه تخلف نموده بودند.

ثانیا عمر بى انصافى را بجائى رسانیده بود كه حتى یك غلام را از على علیه السلام براى خلافت سزاوارتر میدانست و بمرگ او هم حسرت میخورد و از طرفى در موقع جدال و مناقشه با انصار در سقیفه حدیثى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره‏ائمه اثنى عشر فرموده بود كه همه آنها از قریش‏اند ابوبكر از آن حدیث بنفع خود استفاده كرده و بانصار گفت ائمه باید از قریش باشند حالا عمر براى چه سالم غلام حذیفه را كه از انصار بود داخل شورا كرده بود او كه از قریش نبود؟

ثالثا عمر (بعقیده خود) براى هر شش نفر نقاط ضعفى شمرد و بهر یك نیز تصریحا یا تلویحا گفت كه بكار خلافت نمیخورى در اینصورت باید پرسید براى چه اشخاصى را كه بقول خودت هر كدام داراى معایبى بوده و هیچیك نیز بامر خلافت شایسته نبود براى انتخاب خلیفه از میان خودشان بشورى دعوت كردى؟

رابعا عمر علت انتخاب این شش نفر را رضایت پیغمبر از آنها دانست و آنگاه بطلحه گفت كه پیغمبر را آزرده نمودى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود آیا این سخن عمر تناقض نیست؟

خامسا در میان این شش تن عبد الرحمن بن عوف چه فضیلت و خصوصیاتى نسبت بدیگران داشت كه باو امتیازى داده بود كه در صورت تساوى موافقین و مخالفین رأى آن سه نفر كه عبد الرحمن جزو آنها باشد قابل پذیرش است و در واقع او را صاحب دو رأى كرده بود این نقشه‏اى بود كه عمر براى خلافت عثمان و كشته شدن على علیه السلام طرح كرده بود زیرا كسانى را براى شورا انتخاب نموده بود كه با على علیه السلام مخالف بودند.

در میان این شش نفر هماى خلافت فقط بالاى سر على علیه السلام و عثمان سایه افكنده بود،عمر با توجه بدین امر عبد الرحمن بن عوف را كه با عثمان عقد اخوت بسته و هم داماد او بود امتیاز بخشید و آن سه نفرى را كه عبد الرحمن جزو آنها باشد نسبت بسه نفر دیگر ارجحیت داد تا از عثمان حمایت نماید.

یكى دیگر از اعضاى این شورا طلحه بود كه با بنى‏هاشم چندان موافق نبود و ضمنا با عبد الرحمن دوست صمیمى بود،در اینصورت مسلم بود كه از عثمان حمایت خواهد كرد،سعد وقاص هم علاوه بر اینكه از دستور عبد الرحمن سرپیچى نمیكرد با طلحه نیز موافقت كامل داشت،در این میان فقط تنها كسى كه امید میرفت با على علیه السلام موافقت كند زبیر بود كه عمر نیز از او چندان دلخوش نبود و در نتیجه‏هم زبیر و هم على علیه السلام چون در اقلیت بودند بقتل میرسیدند.

این بود تجزیه و تحلیل ماهیت این شورا كه بتدبیر عمر طرح شده بود و اما جریان آن بشرح زیر بوده است:

پس از سه روز از قتل عمر هر شش نفر در منزل عایشه جمع شده و به شور و بحث پرداختند،ابتداء عبد الرحمن رشته سخن را بدست گرفته و گفت:براى اینكه میان مسلمین تفرقه نیفتد لازم است ما شش نفر هم با موافقت یكدیگر یكى را از بین خود براى خلافت انتخاب كنیم حالا هر كسى كه رأى خود را بدیگرى دهد دامنه اختلاف را كم خواهد نمود.

طلحه حق خود را بعثمان واگذار كرد زبیر نیز رأى خود را بعلى علیه السلام داد سعد وقاص هم چون چنین دید حق خود را بعبد الرحمن واگذار نمود و بدین ترتیب شش نفر شورى بسه نفر كه هر یك دو رأى داشتند تبدیل گردید ولى براى على علیه السلام مسلم بود كه این كار بنفع عثمان خاتمه پیدا میكند زیرا عبد الرحمن شخصا داوطلب خلافت نبود و اگر هم در سر خود چنین خیالى را مینمود عملا عرضه اظهار آنرا نداشت و قبلا نیز در اینمورد با عثمان مذاكره نموده و وعده كمك و حمایت باو داده بود.

عبد الرحمن مجددا صحبت كرده و آنها را از مخالفت بر حذر نمود زیرا مخالفت در آن شوراى ساختگى مساوى با كشته شدن بشمشیر پنجاه نفر مراقبین پشت در بود.

عثمان كه از مقصود عبد الرحمن آگاه بود بعلى علیه السلام پیشنهاد نمود كه خوبست ما هر دو نفر هم بعبد الرحمن وكالت دهیم تا او هر چه مقرون بصلاح باشد اقدام كند،عبد الرحمن نیز از پیشنهاد عثمان استقبال كرد و سوگند یاد نمود كه خود طمع خلافت ندارد و این كار را جز در میان آندو بدیگرى واگذار نخواهد كرد.

على علیه السلام كه در صحبت آندو تن مطالعه میكرد تمام قضایا را همانگونه كه از اول هم براى او روشن بود بار دیگر از مد نظر گذراند و در پاسخ آنان تأنى نمود.عثمان گفت :یا على مخالفت جائز نیست و برابر وصیت عمر هر كس مخالفت كند جز كشته شدن راه دیگرى ندارد تو هم عبد الرحمن را بحكمیت برگزین.

على علیه السلام فرمود حال كه روزگار بكام تو میگردد چرا عجله نموده و مرا بقتل تهدید میكنى؟براى من روشن است كه عبد الرحمن جانب ترا رعایت خواهد كرد و بر خلاف حق و مصلحت سخن خواهد گفت ولى چون چاره‏اى نیست من نیز بشرط اینكه او خویشاوندى خود را با تو نادیده گرفته و رضاى خدا و مصلحت امت را در نظر بگیرد او را بحكمیت مى‏پذیرم،عبد الرحمن نیز سوگند یاد كرد كه چنین كند.

عبد الرحمن مردم را در مسجد پیغمبر جمع نمود تا در حضور مهاجر و انصار رأى خود را اعلام كند آنگاه براى اینكه تظاهر به بیطرفى و بى نظرى خود نماید اول بطرف على علیه السلام رفت و گفت یا على من هم مصلحت در آن مى‏بینم كه امروز همه مسلمین با تو بیعت كنند ولى شما هم بشرط اینكه طبق دستور خدا و سنت پیغمبر و روش شیخین حكومت كنید!

عبد الرحمن میدانست كه نه تنها خلافت اسلامى بلكه تمام ملك و ملكوت را در اختیار على علیه السلام بگذارند كلمه‏اى بر خلاف حق و حقیقت نمیگوید و كوچكترین عملى را كه با رضاى خدا منافات داشته باشد انجام نمیدهد و چون روش شیخین بر خلاف حق بود پس على علیه السلام چنین شرطى را نخواهد پذیرفت بدینجهت میخواست در پیش مردم از آنحضرت اتخاذ سند كند!

على علیه السلام فرمود:من بدستور الهى و سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله و روش خودم كه همان رضاى خدا و سنت پیغمبر است رفتار میكنم نه بروش دیگران.

البته عبد الرحمن و عثمان و سایر مردم نیز انتظار شنیدن همین سخن را داشتند و میدانستند كه آنحضرت سخن بكذب نگوید و از راه حق منحرف نشود.

از طرفى على علیه السلام خلافت ابوبكر و عمر را غاصبانه میدانست و از تضییع حق خود شكایت داشت اكنون چگونه ممكن است كه روش آندو را تصدیق كند؟عبد الرحمن سپس بطرف عثمان رفت و همان جمله‏اى را كه براى على علیه السلام گفته بود بعثمان نیز پیشنهاد كرد ولى براى عثمان كه از فرط ذوق و شوق سر از پا نمى‏شناخت پاسخ مثبت بر این جمله خیلى آسان و حتى كمال آرزو بود او حاضر بود كه چنین قولى را با خون خود بنویسد و امضاء كند.

بانگ زد:سوگند میخورم كه جز طریق شیخین براهى نروم و از روش آنها منحرف نشوم (3) .

عبد الرحمن دست بیعت بدست عثمان داد و او را بخلافت تبریك گفت و بلافاصله بنى‏امیه كه منتظر چنین فرصتى بودند هجوم آورده و دسته دسته بیعت نمودند ولى بنى‏هاشم و جمعى از صحابه كبار مانند عمار یاسر و مقداد و سایر بزرگان از بیعت خوددارى نمودند و بدین ترتیب عبد الرحمن بن عوف نقش خود را با كمال مهارت بازى كرد و با تردستى عجیب خلافت را از عمر بعثمان منتقل نموده و مقصود عمر را جامه عمل پوشانید و على علیه السلام در اثر حقیقت خواهى براى بار سوم از حق مشروع خود محروم گردید.

تمام این مقدمات و صحنه‏سازى‏ها كه بتدبیر عمر بوجود آمده بود براى رسیدن عثمان بخلافت و احیانا بمنظور قتل على علیه السلام در صورت مخالفت بود بهمین جهت آنحضرت درباره تشكیل این شورى و نیرنگهاى عبد الرحمن فرمود:خدعة و اى خدعة (حیله است و چه حیله‏اى) ؟!حقیقت امر هم همین بود زیرا بطوریكه شرح و توضیح داده شد این شورا حیله و نیرنگى بیش نبود .

بنا بنقل امین الاسلام طبرسى على علیه السلام در جلسه شوراى شش نفرى فضایل و مناقب خود را بصورت احتجاج مانند احتجاجى كه با ابوبكر كرده بود بسمع اعضاء شورى رسانید و آنان نیز بالاتفاق بیانات آنحضرت را تصدیق كردند آنگاه على علیه السلام فرمود از خداى یگانه بترسید و مخالفت فرمان او نكنید و حق‏را باهلش برگردانید و از سنت پیغمبرتان پیروى كنید كه اگر شما با آن مخالفت كنید خدا را مخالفت كرده‏اید بنابر این امر خلافت را باهل آن واگذارید.آنان بهم نگاه كرده و گفتند فضل او را شناختیم،و دانستیم كه وى بامر خلافت از همه سزاوارتر است اما او مردى است كه (در تقسیم بیت المال و سایر امور) هیچكس را بدیگرى ترجیح نمیدهد و مساوات كامل را (میان مردم) برقرار میسازد بنابر این اگر او را بخلافت انتخاب كنید شما را با مردم دیگر یكسان قرار میدهد ولى اگر عثمان را بخلافت برگزینید او نفع و تمایل شما را در نظر میگیرد. (و بهمین سبب امر خلافت را بعثمان واگذار كردند) (4) .

پى‏نوشتها:

(1) ابن ابى الحدید میگوید كه چون آیه حجاب نازل شد طلحه گفت چه فایده دارد كه امروز زنان پیغمبر در حجاب باشند چون از دنیا برود ما زنان او را بعقد و نكاح خود در میآوریم آیه شریفه نازل شد كه:و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا.(سوره احزاب آیه 53)

(2) منتخب التواریخ ص 172ـتاریخ طبرىـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1

(3) على علیه السلام روش شیخین را بعلت اینكه با سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله مغایرت داشت قبول نمیكرد و كاش عثمان نیز بروش آنها رفتار میكرد او در خلافت خویش بقدرى افتضاح و رسوائى بار آورد كه نتیجه‏اش موجب قتل و هلاكت وى گردید.

(4) براى آگاهى بیشتر از احتجاج على علیه السلام با اصحاب شورى بكتاب احتجاج طبرسى جلد 1 ص 192ـ210 مراجعه شود.