تبلیغات
نور حق - علل قتل عثمان
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم

علل قتل عثمان

عبد الرحمن بن عوف با اینكه در موقع بیعت با عثمان شرط كرده بود كه بسنت رسول خدا صلى الله علیه و آله و روش شیخین رفتار كند ولى عثمان پس از آنكه در مسند خلافت نشست بر خلاف سنت پیغمبر و روش شیخین رفتار نمود. (1)

عثمان بنى امیه را كه در رأس آنها ابوسفیان قرار گرفته بود از جهت مال و مقام خرسند نمود و ابوسفیان در مجلسى كه عثمان از بزرگان بنى امیه تشكیل داده بود اظهار نمود كه این گوى خلافت را مانند توپ بازى بهمدیگر رد كنید تا دست دیگرى نیفتد و این خلافت همان زمامدارى و حكومت بشرى است و من هرگز به بهشت و دوزخ ایمان ندارم (2) .

عثمان دارائى بیت المال را میان خویشاوندان خود بمصرف رسانید و حكام و فرمانداران را بدون توجه بصلاحیت آنان از خاندان خویش تعیین و انتخاب نمود.مردم شهرستانها از دست حكام عثمان بستوه آمده و چندین بار شكایت آنها را باصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله و حتى بخود عثمان نمودند ولى این شكایتها تأثیرى در وضع حال و روش او نكرد و در ترك اعمال خود سرانه و خلاف شرع وى مؤثر واقع نشد لذا مسلمین در صدد جلوگیرى از كارهاى ناشایست او شدند و بعمال و حكام وى تمكین ننمودند.

اعمال خلاف عثمان و بذل و بخشش‏هاى وى بقوم و خویشانش كه همه از مال مردم صورت میگرفت اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله را سخت خشمگین نمود لذا گرد هم جمع شده و بمشورت پرداختند و بالاخره تصمیم گرفتند كه ابتداء تمام كارهاى ناشایسته عثمان و فرماندارانش را بنویسند و او را از عواقب اینگونه كردارهاى ناپسند باز دارند و اگر نامه مؤثر واقع نشد او را عزل نمایند.

چون نامه را نوشتند بدست عمار یاسر كه از صحابه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و مورد توجه آنحضرت بود دادند تا نزد عثمان ببرد عمار نامه را برد و بدست عثمان داد،چون عثمان از مضمون نامه با خبر شد با بى اعتنائى نامه را بدور انداخت و غلامان خود را دستور داد كه عمار را مضروب سازند غلامان عثمان عمار را مضروب كردند خود عثمان نیز چند لگد بر شكم او زد كه عمار بیهوش افتاد و بعدا نیز بمرض فتق دچار گردید!

آوازه این عمل بزودى در شهرهاى اسلام انعكاس یافت و آتش خشم مسلمین را نسبت بعثمان شعله ور نمود،در اینموقع ابوذر غفارى كه بدستور عثمان از مدینه بشام تبعید شده بود علنا در مجالس مسلمین اعمال قبیح و ناشایست عثمان و طرفدارانش را بمردم گوشزد میكرد و آنها را از روش عثمان كه بر خلاف رضاى خدا و سنت پیغمبر (و حتى بر خلاف روش شیخین) بود آگاه مینمود.

و علت تبعید شدن ابوذر بشام این بود كه عثمان اموال زیادى به بنى امیه میداد چنانكه بمروان بن حكم و زید بن ثابت زیاده از صد هزار دینار از بیت المال مسلمین بخشش نمود ابوذر وقتى این مطلب را شنید بآواز بلند این آیه را تلاوت نمود:و الذین یكنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم‏بعذاب الیم.

چون عثمان از این ماجرا خبر یافت نسبت بابوذر بسیار خشمگین شد و در مجلسى كه جمعى حضور داشتند از مردم پرسید آیا جائز است كه والى از بیت المال مسلمین چیزى بعنوان قرض بدیگرى پردازد؟كعب الاحبار گفت اشكالى ندارد!ابوذر رو بكعب الاحبار نمود و گفت:یا بن الیهودیتین أتعلمنا دیننا؟ (اى پسر مرد و زن یهودى دین ما را تو بما یاد میدهى؟) و با عصائى كه در دست داشت چنان بر سر كعب الاحبار كوبید كه سرش شكست بدینجهت عثمان او را از مدینه اخراج نموده و بشام فرستاد و چنانكه گفته شد در شام نیز از عثمان و معاویه بدگوئى میكرد تا معاویه مجبور شد كه او را زندانى كند و در این مورد نامه‏اى به عثمان نوشت كه ابوذر مردم را علیه تو تحریك میكند عثمان در پاسخ معاویه دستور داد كه او را سوار یك شتر بى جهاز كن و با زجر و شكنجه بسوى ما بفرست معاویه نیز چنین نمود و ابوذر را روانه مدینه كرد (3) .

چون ابوذر نزد عثمان آمد عثمان گفت شنیده‏ام كه در شام بلوا میكنى و علیه من سخنها میگوئى ابوذر گفت هر چه گفته‏ام حق بوده است عثمان بر آشفت و گفت اصلا ترا باین كارها چكار؟ابوذر گفت من یكى از مسلمین هستم و بوظیفه خود از نظر امر بمعروف و نهى از منكر عمل میكنم .

چون عثمان در مقابل ابوذر یاراى مجادله نداشت او را از خود راند و بربذه تبعید نمود و حتى بمروان دستور داد كه مراقبت كند هیچكس از اهل مدینه هنگام خروج ابوذر او را مشایعت و تودیع نكند مردم نیز از ترس باز خواست او را مشایعت نكردند ولى على علیه السلام و چند نفر از بنى هاشم او را در آغوش گرفته و تودیع نمودند ابوذر نیز پس از رسیدن بربذه و مدتى توقف در آنجا دار فانى را بدرود گفت.

بنا بنقل مورخین جماعتى از اهل مصر بمدینه آمده و بعثمان شوریدند عثمان احساس خطر كرد و از على بن ابیطالب استمداد نموده و اظهار ندامت كرد على بمصریین فرمودشما براى زنده نمودن حق قیام كرده‏اید و عثمان توبه كرده و میگوید من از رفتار گذشته‏ام دست بر میدارم و تا سه روز دیگر بخواسته‏هاى شما ترتیب اثر میدهم و فرمانداران ستمكار را عزل میكنم پس على از جانب عثمان براى آنان قرار دادى نوشته و آنان مراجعت كردند،در بین راه غلام عثمان را دیدند كه بر شتر او سوار و بطرف مصر میرود از وى بدگمان شده او را تفتیش نمودند و با او نامه‏اى یافتند كه عثمان بوالى مصر بدین مضمون نوشته بود:بنام خدا وقتى عبد الرحمن بن عدیس نزد تو آمد صد تازیانه باو بزن و سر و ریشش را بتراش و بزندان طویل المدة محكومش كن همچنین درباره عمرو بن الحمق و سودان بن حمران و عروة بن نباع این عمل را اجرا كن!

مصرى‏ها نامه را گرفته و با خشم بجانب عثمان برگشته و اظهار داشتند كه تو بما خیانت كردى!

عثمان نامه را انكار نمود!گفتند غلام تو حامل نامه بود.پاسخ داد بدون اجازه من این عمل را مرتكب شده،گفتند مركوبش شتر تو بود گفت شترم را دزدیده‏اند،گفتند نامه بخط منشى تو میباشد،پاسخ داد بدون اجازه و اطلاع من این كار را انجام داده است.گفتند پس بهر حال تو لیاقت خلافت ندارى و باید استعفا دهى زیرا اگر این كار با اجازه تو انجام گرفته خیانت پیشه هستى و اگر این كارهاى مهم بدون اجازه و اطلاع تو صورت گرفته در اینصورت بیعرضه بودن و عدم لیاقت تو ثابت میشود و بهر حال یا استعفا بده و یا الان عمال ستمكار را عزل كن عثمان پاسخ داد اگر من بخواهم مطابق میل شما رفتار كنم پس شما حكومت دارید من چكاره هستم؟آنان با حالت خشم از مجلس بلند شدند (4) .

از جمله فرمانداران عثمان ولید بن عقبه برادر مادرى عثمان بود كه از جانب وى بحكومت كوفه منصوب شده بود،ولید شخصى دائم الخمر بود و در یكى از روزها بحال مستى در مسجد مسلمین نماز صبح را بجاى دو ركعت چهار ركعت خواند عبد الله بن مسعود از روى اعتراض و ریشخند گفت امیر سخاوتشان را نشان‏دادند و در نماز نیز بخشش كردند.

عده‏اى از رجال كوفه بمدینه آمده و بعثمان گفتند نماینده شما دائم الخمر است و ما او را در اثر زیاده روى در شرب خمر بحال استفراغ دیده‏ایم و عزل او را از عثمان خواستار شدند.

عثمان گفت شما تهمت میزنید و عوض رسیدگى بشكایت آنها دستور داد آنهائى را كه بشراب خوارى ولید شهادت داده بودند شلاق زدند و بمردم نیز چنین وانمود كرد كه چون اینها بامیر خود تهمت زده بودند طبق موازین شرعى بآنها حد زده شد.

على علیه السلام باین عمل عثمان اعتراض كرد و فرمود تو بجاى فاسق شاهد را شلاق زدى و با دلائل كافى او را نسبت بعواقب كارهاى ناشایست او آگاه نمود لذا عثمان از روى ناچارى ولید بن عقبه را عزل كرد و بجاى او سعید بن عاص پسر عموى خود را گذاشت،و حكم بن عاص و پسرش مروان بن حكم را هم كه در حیات پیغمبر صلى الله علیه و آله بدستور آنحضرت از مدینه خارج و بطائف تبعید شده بودند حتى شیخین نیز از مراجعتشان بمدینه ممانعت مى‏نمودند علاوه بر اینكه آنها را بمدینه آورد مروان را منصب وزارت هم بخشید و در نتیجه مورد اعتراض قاطبه مسلمین قرار گرفت.

پسر عمویش عبد الله بن عامر را بحكومت بصره و ایران گماشت و حكومت مصر را هم بعبد الله بن سعد (برادر رضاعى خود) سپرد و معاویة بن ابیسفیان را هم كه از زمان خلافت عمر زمان حكومت شام را در دست گرفته بود با اختیار تام در پست خود باقى گذاشت براى خود نیز یك قصر مجللى بنا نمود.

نتیجه اینهمه اعمال خلاف و ناشایسته بر ضرر خود عثمان خاتمه یافت و بالاخره زمام اختیار از دست وى بیرون رفت زیرا بنى امیه را جرى كرد و تسلط خود را نسبت بآنها از دست داد .مثلا معاویه باین فكر افتاد كه از حكومت مركزى اطاعت نكند و شام را یكسره ملك موروثى خود بداند بدینجهت هنگامیكه عثمان در نتیجه شورش مسلمین احساس خطر كرده و از معاویه استمداد نمود معاویه براى اینكه عثمان كشته‏شود و او ادعاى خلافت كند مخصوصا مسامحه و دفع الوقت نمود و باز براى اینكه ظاهرا از دستور خلیفه وقت سرپیچى نكرده باشد مردى بنام (یزید بن اسد) را با عده‏اى بسوى مدینه فرستاد ولى باو دستور داد كه در ذى خشب (محلى است در هشت فرسخى مدینه) توقف كن و تا من شخصا دستور مجددى نداده باشم جلوتر مرو او هم در محل مزبور آنقدر بماند تا عثمان كشته شد و آنگاه معاویه او را با لشگریانش بسوى شام خواند.

بارى وضع خلافت روز بروز بدتر میشد و هر چه از طرف صحابه پیغمبر صلى الله علیه و آله بعثمان نصیحت و اندرز داده میشد سودى بدست نمیآمد حتى على علیه السلام نیز یكمرتبه از طرف مسلمین نزد عثمان رفت و او را از روى خیر خواهى پند داد و عاقبت وخیم این خود سرى را بوى گوشزد نمود ولى عثمان براى شنیدن چنین سخنانى گوش شنوا نداشت و حتى روزى بمنبر رفت و مردم را در مقابل این اعتراضات و شكایات تهدید نمود و از احكام و فرمانداران خود دفاع كرد.

مردم مدینه چون وضع را چنین دیدند سخت بر او شوریدند و آشكارا در كوچه‏ها از عثمان بد میگفتند و او را ناسزا و دشنام میدادند،آتش افروزان این شورش طلحه و زبیر و عایشه و حفصه بودند كه بالاخره این شورش و قیام بمحاصره خانه عثمان منجر گردید.

چون عثمان دانست كه مسلمین مدینه از وى دست بر نخواهند داشت بزرگان بنى امیه را جمع كرد و با آنها بمشورت پرداخت،مشاورین عثمان پیشنهاد كردند كه باید از اطراف كمك بخواهى و براى اینكار دستور بده سپاهیان شام و بصره بمدینه بیایند و شورشیان را تار و مار كنند .

عثمان فورا معاویه و عبدالله بن عامر را كه والى شام و بصره بودند از قضیه آگاه ساخت،عبد الله در بصره بمسجد رفت و مردم را بكمك عثمان دعوت نمود ولى كسى باو پاسخ مساعدى نداد،معاویه هم چنانكه اشاره گردید كار را بمسامحه گذرانید.

مسلمین بر شدت محاصره خانه عثمان ساعت به ساعت میافزودند بطوریكه‏ارتباط او با خارج بكلى قطع شد و حتى بآب آشامیدنى هم دسترسى پیدا ننمود ناچار پشت بام آمد و از محاصره كنندگان پرسید آیا على در میان شماست؟گفتند خیر او در اینكار دخالت ندارد آنگاه تقاضاى آب نمود و مردم جواب ندادند چون این خبر بعلى علیه السلام رسید ناراحت شد و فورا چند مشك آب بوسیله چند تن از بنى هاشم تحت سرپرستى فرزندش حسن بن على علیهما السلام بسراى عثمان فرستاد و با اینكه محاصره كنندگان بآن گروه حمله كرده و ممانعت مینمودند مع الوصف آنان آبرا بعثمان رسانیده و او و خانواده‏اش را سیراب نمودند.

مسلمین گمان میكردند كه در اثر شدت عمل آنها عثمان از مقام خلافت استعفا خواهد داد بدینجهت در فكر انتخاب خلیفه بودند ولى نه عثمان و نه بنى امیه حاضر بترك چنین مقامى نبودند .

از طرفى چون محاصره كنندگان با خبر شدند كه عثمان از شام و بصره نیروى كمكى طلبیده است لذا در صدد بر آمدند كه بر شدت عمل خود افزوده و قبل از رسیدن كمك كار او را یكسره نمایند،بالاخره پس از گفتگوهاى زیاد بسراى او ریختند و او را در سن 82 سالگى بضرب شمشیر و خنجر بقتل رسانیدند.

قتل عثمان در سال 35 هجرى اتفاق افتاد و بدین ترتیب دوران 25 ساله انحراف حق از مجراى اصلیش ظاهرا خاتمه یافت ولى نتایج وخیم آن براى همیشه دامنگیر اسلام و مسلمین گردید .

پى‏نوشتها:

(1) مروج الذهب جلد 1 ص 435ـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد .1

(2) الاصابة جلد 4 ص 88ـمروج الذهب جلد 1 ص .440

(3) منتخب التواریخ ص .176

(4) تاریخ طبرى جلد 3 ص 402ـ409 و تاریخ یعقوبى جلد 2 ص 150ـ151(نقل از كتاب شیعه در اسلام) .