تبلیغات
نور حق - انتخاب بخلافت
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم

انتخاب بخلافت 


مجتمعین ولى كربیضة الغنم فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون.

(خطبه شقشقیه)

پس از كشته شدن عثمان مسلمین در مسجد پیغمبر صلى الله علیه و آله جمع شده و درباره تعیین خلیفه بگفتگو پرداختند،اعمال و رفتار دوازده ساله عثمان آنها را كاملا بیدار كرده بود پیش خود گفتند كه امور خلافت را باید بدست كسى سپرد كه حقیقة از عهده انجام آن بر آید .

در آنمیان عمار یاسر و مالك اشتر و رفاعة بن رافع و چند نفر دیگر كه بیش از سایرین شیفته خلافت على علیه السلام بودند صحبت نموده و مردم را براى بیعت آنحضرت آماده ساختند.

این چند نفر با خطابه‏هاى دلنشین و سخنان مستدل اعمال خلفاى سابقه را تجزیه و تحلیل كرده و نتیجه سرپیچى آنها را از دستورات رسول اكرم صلى الله علیه و آله در مورد خلافت على علیه السلام بمسلمین تذكر داده و سبقت و مجاهدت آنحضرت را در اسلام و قرابتش را نسبت برسول اكرم بدانها یاد آور شدند و بالاخره اذهان و افكار عمومى را بر یك سلسله حقایق و واقعیات روشن ساختند بطوریكه در پایان سخن آنها همه مسلمین اعم از مهاجر و انصار یكدل و یكزبان براى بیعت على علیه السلام آماده گردیدند،آنگاه از مسجد خارج شده و رو بخانه آنجناب آورده واظهار كردند یا على عثمان را كشتند و اكنون جامعه مسلمین بدون خلیفه میباشد دست خود بگشاى تا با تو بیعت كنیم كه سزاوارتر از تو كسى براى این امر مهم وجود ندارد و عموم مسلمین نیز از صمیم قلب حاضرند كه طوق بیعت ترا در گردن خود اندازند.

على علیه السلام فرمود دست از من بردارید و دیگرى را براى این كار انتخاب كنید من نیز مثل یكى از شما باو اطاعت میكنم و در هر حال من براى شما وزیر باشم بهتر است كه امیر باشم.

مسلمین گفتند اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله از تو تقاضا دارند كه دعوت آنها را اجابت فرمائى.

على علیه السلام فرمود شما را طاقت حمل خلافت من نباشد و دیر یا زود از من رو گردان میشوید زیرا موضوع خلافت یك مسأله ساده و عادى نیست بلكه بار سنگینى است كه دوش كشنده‏اش را خرد میكند و آرامش و آسایش را از او باز ستاند،من كسى نیستم كه پا از دائره حقیقت بیرون نهم و بخاطر عناوین موهوم طبقاتى حق مردم را پایمال كنم و یا تحت تأثیر سفارش و توصیه اشراف قرار گیرم،من تا داد مظلوم را از ظالم نستانم وجدانم آرام نمیگیرد و تا بینى گردنكشان را بر خاك سرد و تیره نمالم خود را راضى نمى‏توانم نمود.

على علیه السلام هر چه از این سخنان میگفت مسلمین رنجیده و ستمكش بیشتر فریاد زده و اظهار اطاعت میكردند،مالك اشتر نزدیك شد و گفت یا ابا الحسن برخیز كه مردم جز تو كسى را نمیخواهند و بخدا سوگند اگر در اینكار تأنى كنى و خود را كنار كشى براى مرتبه چهارم نیز از حق مشروع خود باز خواهى ماند.آنگاه مسلمین ازدحام نموده و گفتند:ما نحن بمفارقیك حتى نبایعك،از تو جدا نشویم تا با تو بیعت كنیم.

على علیه السلام فرمود:ان كان و لابد من ذلك ففى المسجد فان بیعتى لا یكون خفیا و لا یكون الا عن رضاء المسلمین و فى ملاء و جماعة.

یعنى حالا كه اصرار دارید و چاره‏اى جز این نیست بمسجد جمع شوید كه بیعت با من مخفى و پوشیده نباشد و باید با رضاى مسلمین و در ملاء عام صورت گیرد.مسلمین در مسجد پیغمبر صلى الله علیه و آله جمع شده و عموما با میل و رغبت به آنحضرت بیعت نمودند و بعضى اشخاص سرشناس نیز مانند طلحه و زبیر كه خود خیالاتى در سر مى‏پرورانیدند با مشاهده آنحال خوددارى از بیعت را صلاح ندیده بلكه در دل خود چنین میگفتند حالا كه ما را از این نمد كلاهى نیست خوبست با على بیعت كنیم تا بلكه او در برابر این بیعت بما امتیازاتى دهد و حكومت پاره‏اى از شهرستانها را بما وا گذار نماید بدینجهت آنها ظاهرا مردم را هم براى بیعت آنحضرت ترغیب نمودند و حتى اول كسیكه بیعت نمود طلحه بود و تنى چند نیز مانند سعد وقاص و عبد الله بن عمر از بیعت خوددارى نمودند (1) !

على علیه السلام پس از انجام این تشریفات ضمن ایراد خطبه بآنان فرمود بدانید آن گرفتاریها كه در موقع بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله دامنگیر شما بود امروز بسوى شما باز گشته است سوگند بآنكسى كه پیغمبر را بحق مبعوث گردانید باید درست بهم مخلوط شده و زیر و رو شوید و در غربال آزمایش غربال گردید تا صاحبان فضیلت كه عقب افتاده‏اند جلو افتد و آنان كه بنا حق پیشى گرفته‏اند عقب روند و الذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و لتساطن سوط القدر حتى یعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم،و لیسبقن سابقون كانواقصروا و لیقصرن سباقون كانوا سبقوا (2) .

سپس فرمود معاصى مانند اسبهاى سركش‏اند كه سوار شدگان خود را كه اهل باطل و گناهكارانند بدوزخ اندازند و تقوى و پرهیزكارى چون شتران رامى هستند كه مهارشان بدست سواران بوده و آنها را به بهشت وارد نمایند (بنابر این) تقوى راه حق است و گناهان راه باطل و هر یك پیروانى دارند اگر (اهل) باطل زیاد است از قدیم چنین بوده و اگر (اهل) حق كم است گاهى كم نیز جلو افتد و امید پیشرفت نیز باشد و البته كم اتفاق میافتند چیزى كه پشت بانسان كند دوباره برگشته و روى نماید.

على علیه السلام سپس نماز خواند و بمنزل رفت و مشغول رسیدگى بامور گردید فرداى آنروز بمسجد آمد و خطبه خواند و مردم را از روش كار و برنامه حكومت خویش آگاه نمود و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله چنین فرمود:

بدانید كه من شما را براه حق خواهم راند و روش پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله را كه سالها متروك مانده است تعقیب خواهم نمود،من دستورات كتاب خدا را درباره شما اجراء خواهم كرد و كوچكترین انحرافى از فرمان خدا و سنت پیغمبر نخواهم نمود،من همیشه آسایش شما را بر خود مقدم شمرده و هر عملى را كه درباره شما نمایم بصلاح شما خواهد بود ولى این صلاح و خیر خواهى یك مصلحت كلى است و من عموم مردم را در نظر خواهم گرفت نه یك عده مخصوص را،ممكن است در ابتداء امر اجراى این روش بر شما مشكل باشد ولى متحمل و بردبار باشید و بر سختى آن صبر نمائید،خودتان بهتر میدانید كه من نه طمع خلافت دارم و نه حاضر بقبول این تكلیف بودم بلكه باصرار شما سرپرستى قوم را بعهده گرفتم و چون چشم ملت بمن دوخته است باید بحق و عدالت در میان آنها رفتار كنم.

حال تا جائى كه من خبر دارم بعضى‏ها داراى اموال بسیار و كنیزكان ماهر و املاك حاصلخیز هستند چنانچه این اشخاص بر خلاف حق و موازین شرع این ثروت و دارائى را اندوخته باشند من آنها را مجبور خواهم نمود كه اموالشان را به بیتـالمال مسلمین مسترد نمایند و شما باید بدانید كه جز تقوى هیچگونه امتیازى میان افراد مسلمین وجود ندارد و پاداش آن هم در جهان دیگر داده خواهد شد بنابر این در تقسیم بیت المال همه مسلمین در نظر من بى تفاوت و یكسان هستند و بناى حكومت من بر پایه عدالت و مساوات است ستمدیدگان بینوا در نظر من عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف و زبون.

اشراف عرب مخصوصا بنى امیه كه در دوران خلافت عثمان بیت المال را از آن خود میدانستند دفعة در برابر یك حادثه غیر منتظره واقع شدند،آنها خیال نمیكردند على علیه السلام با این صراحت لهجه با آنان سخن گوید و در حقگوئى و دادخواهى باین پایه اصرار ورزد گویا در مدت 25 سال كه از زمان پیغمبر صلى الله علیه و آله میگذشت همه چیز فراموش شده بود و هر چه از آنزمان سپرى میشد احكام دین بلا اجراء میماند و تنها على علیه السلام بود كه پس از 25 سال فترت و هرج و مرج فرمود:

عرب و عجم،مالك و مملوك،سیاه و سفید در برابر قانون اسلام یكسانند و بیت المال باید بالسویه تقسیم شود و باز فرمود:

و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق (3) .

بخدا سوگند (زمین‏ها و اموالى را كه عثمان باین و آن بخشیده) اگر بیابم بمالك آن برگردانم اگر چه با آن مالها زنهائى شوهر داده شده و یا كنیزانى خریده شده باشد زیرا وسعت و گشایش در اجراى عدالت است و كسى كه بر او عدالت تنگ گردد در اینصورت جور و ستم بر او تنگتر شود لذا دستور فرمود اموال شخصى عثمان را براى فرزندان او باقى گذارند و بقیه را كه از بیت المال برداشته بود میان مسلمین تقسیم نمایند و از این تقسیم به هر نفر سه دینار رسید و هیچكس را بر كسى مزیت نداد و غلام آزاد شده را با اشراف عرب با یك چشم نگاه كرد .

لازم بتوضیح نیست كه این روش عادلانه خوشایند گروهى نگردید،آنعده كه برسم جاهلیت خود را برتر از سایرین میدانستند و توقع داشتند كه سهم آنها ازبیت المال باید بیشتر از مردم عادى باشد.

اینها پیش خود گفتند كه على حرمت قومى و عنوان خانوادگى ما را ناچیز و حقیر شمرد و میان ما و غلامان سیاه و مردم گمنام فرقى نگذاشت آیا ما مى‏توانیم باین روش تحمل كنیم و با او كنار بیائیم؟

على علیه السلام از اول میدانست كه بیعت این قبیل اشخاص سست عنصر و جاه طلب تا آخر ادامه پیدا نمیكند و چون آنان مردم سرشناس هستند عوام الناس را هم بزودى فریب داده و از طریق تقوى بیرون خواهند كرد بدینجهت از ابتداء مایل بپذیرفتن مقام خلافت نبود.

على علیه السلام در بدو امر با سه مانع بزرگ مواجه و روبرو بود:

نخست اینكه تنى چند از اشخاص بزرگ مانند عبد الله بن عمر و سعد وقاص و امثال آنها با او بیعت نكرده بودند.

دوم اینكه عمال و حكام عثمان (مانند معاویه) هر یك در گوشه‏اى حكومت میكردند و عزل آنها بدون ایجاد مزاحمت میسر و مقدور نبود.

سوم اینكه موضوع قتل عثمان نیز در میان بود و هر كس در صدد طغیان و نافرمانى بود آنرا دستاویز و بهانه خود قرار میداد و على علیه السلام ناچار بود كه وضع خود را با كشندگان عثمان روشن كند.

این سه عامل مهم بود كه دوره كوتاه خلافت على علیه السلام را مختل نموده و اوقات آنحضرت را براى مبارزه با این قبیل عناصر ناصالح مشغول گردانید.

روز چهارم خلافت على علیه السلام بود كه عبد الله بن عمر بآنحضرت گفت:بنظر میرسد كه عموم مسلمین با خلافت تو موافقت ندارند خوبست این موضوع بشورا برگزار شود!!

على علیه السلام فرمود:اى احمق ترا باین كارها چكار؟مگر من براى احراز مقام خلافت پیش مردم آمده بودم؟مگر خود مسلمین با ازدحام تمام بمنزل من هجوم نیاوردند؟چه شده است كه اكنون تو میگوئى موضوع خلافت بشورى برگزار شود؟سپس آنحضرت بمنبر رفت و ماجرا را در ملاء عام مطرح كرد و مردم‏را به پیروى از دستورات قرآن و پیغمبر صلى الله علیه و آله دعوت فرمود.از طرفى عده‏اى از بیعت كنندگان نیز خیالات دیگرى در سر مى‏پرورانیدند آنها تصور میكردند كه خلافت على علیه السلام هم مانند دستگاه عثمان است و چنین گمان میكردند كه اگر بظاهر در مورد بیعت با على علیه السلام نسبت بدیگران پیشدستى كنند آنجناب نیز آنها را بحكومت بلاد مسلمین خواهد گماشت یا سهم آنانرا از بیت المال بیشتر خواهد داد از جمله این اشخاص طلحه و زبیر بودند و چنانكه اشاره شد طلحه اول كسى بود كه بعلى علیه السلام بیعت نمود ولى این بیعت بدون طمع و چشمداشت نبود!و چون اینگونه اشخاص مشاهده كردند كه آنحضرت بیت المال را میان مسلمین بالسویه تقسیم كرد این عمل بر آنان گران آمد و زبان باعتراض گشودند.

سهل بن حنیف گفت یا امیر المؤمنین این غلام كه باو سه دینار دادى آزاد كرده من است و تو امروز مرا با او در عطیه برابر میدارى،طلحه و زبیر و مروان بن حكم و سعید بن عاص و گروهى از قریش نیز نظیر این سخن را بزبان آوردند.اما على علیه السلام كسى نبود كه این شكوه‏ها و اعتراضات در او مؤثر واقع شده و وى را از راه حق و عدالت منصرف نماید در پاسخ آنان فرمود:آیا بمن دستور میدهید درباره ظلم و ستم بكسى كه نسبت باو زمامدار شده‏ام كمك نمایم؟بخدا سوگند تا شب و روز در رفت و آمد بوده و ستارگان در آسمان گرد هم در گردشند چنین كارى نكنم،و اگر بیت المال مال شخصى من هم بود آنرا بالسویه میان مسلمین تقسیم میكردم در صورتیكه بیت المال مال خدا است پس چگونه یكى را بدیگرى امتیاز دهم؟سپس فرمود:

الا و ان اعطاء المال فى غیر حقه تبذیر و اسراف،و هو یرفع صاحبه فى الدنیا و یضعه فى الاخرة،و یكرمه فى الناس و یهینه عند الله،و لم یضع امرؤ ماله فى غیر حقه و عند غیر اهله الا حرمه الله شكرهم و كان لغیره ودهم،فان زلت به النعل یوما فاحتاج الى معونتهم فشر خدین و الام خلیل (4) بدانید كه بخشیدن مال در راه غیر حق آن تبذیر و اسراف است و چنین مالى كه در راه غیر حق اعطاء شود بخشنده‏اش را در دنیا (در نزد گیرندگان مال) بلند مرتبه كند و در آخرت (در پیشگاه الهى) پست و زبون نماید،و در نزد مردم ارجمند كرده و در نزد خدا خوار و حقیر گرداند،و هیچ كس مالش را بیجا و بكسانى كه استحقاق آنرا داشتند مصرف نكرد جز اینكه خداوند او را از سپاسگزارى آنها محروم نمود و دوستى آنان براى غیر او بود،پس اگر روزى حادثه‏اى براى او روى دهد و بكمك آنان نیازمند باشد آنان براى او بدترین رفیق و سرزنش كننده‏ترین دوست میباشند.

بارى روزهاى اول خلافت على علیه السلام بود طلحه و زبیر پیغامى بآنحضرت فرستادند كه ما در امر خلافت تو مردم را ترغیب كرده و براى بیعت آماده نمودیم و مهاجر و انصار نیز از ما پیروى كرده و همگى بتو بیعت نمودند حالا كه عنان كار بدست تو افتاده ما را رها ساختى و بمالك اشتر و غیر او پرداختى!

على علیه السلام از فرستاده آنها پرسید كه مقصود طلحه و زبیر از گفتن این سخنان چیست؟عرض كرد طلحه حكومت بصره را میخواهد و زبیر امارت كوفه را!

على علیه السلام فرمود حالا كه آندو در مدینه بوده و فاقد شغل و مقام‏اند مرا آسوده نمیگذارند اگر بصره و كوفه در دست آنها باشد مردم را بیشتر علیه من بشورانند و رخنه و شكاف در امر دین بوجود میآورند و من از شر آنها ایمن نیستم باین دو پیرمرد بگو از خدا و رسولش بترسید و در امت او غائله و فساد ایجاد نكنید و حتما شنیده‏اید كه خداوند میفرماید:

تلك الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقین (5) .

و این سراى آخرت را براى كسانى قرار دادیم كه در زمین خواهان برترى و فساد نیستند و حسن عاقبت براى پرهیزكاران است (6) .طلحه و زبیر كه این سخن بشنیدند یقین كردند كه امتیاز طلبى و توقعات بیجا در دستگاه عدالت پرور على علیه السلام آهن سرد كوبیدن است و باید راه دیگرى پیدا كنند تا بلكه از آنطریق بخواسته‏هاى خود جامه عمل بپوشانند.

از طرفى على علیه السلام پس از بیعت مردم تصمیم گرفت در اولین فرصت حكام و عمال عثمان را كه هیچیك شایستگى و صلاحیت حكومت نداشتند عزل نموده و بجاى آنها اشخاص صالح و درستكار بر گمارد بدینجهت نامه‏اى هم بمعاویة بن ابیسفیان كه از زمان عمر حكومت شام را در اختیار داشت نوشته و موضوع بیعت مردم و خلافت خود را بوى اعلام نمود و او را به بیعت و اطاعت خود خواند.

اما معاویه براى اینكه خود بخلافت رسد نامه على علیه السلام را از مردم شام مخفى نمود و از آنها براى خود بیعت گرفت و حتى نامه آنحضرت را هم پاسخ نداد تا از فرصت ممكنه استفاده كرده و مقصودش را بمرحله اجرا گذارد.

معاویه براى اینكه فرصت مناسبى براى تحكیم موقعیت خود بدست آورد بدین فكر افتاد كه على (ع) را بوسیله اشخاص دیگرى سرگرم مبارزه كند از اینرو فورا نامه‏اى بزبیر نوشته و او را تحریص بادعاى خلافت نمود و اضافه كرد كه من از مردم شام براى تو و طلحه بیعت گرفتم كه به ترتیب خلافت از آن شما باشد و چون بصره و كوفه بشما نزدیك است پیش از على آندو شهر را اشغال نموده و بعنوان خونخواهى عثمان در برابر وى بجنگ برخیزید و بر او غلبه نمائید!

چون نامه معاویه بدست زبیر رسید بطمع خلافت فریب معاویه را خورد و نامه را از همه مخفى نمود و در خلوت طلحه را دید و مضمون نامه را باو خبر داد (7) .

و بنقل بعضى معاویه بزبیر نوشت كه من از مردم شام بیعت گرفتم كه من خلیفه باشم و بعد از من تو و بعد از تو هم طلحه خلیفه باشد (8) .

نامه معاویه طلحه و زبیر را كه بانتصاب امارت بصره و كوفه از جانب على علیه السلام موفق نشده و براى رسیدن بمقاصد خود در جستجوى راه حل دیگرى‏بودند مصمم نمود كه با على علیه السلام از در مخالفت در آمده و با او راه منازعه و مقاتله پیش گیرند و چنانكه معاویه نوشته بود خونخواهى عثمان را هم بهانه و دستاویز خود قرار دهند لذا از مدینه عازم مكه شده و در آن شهر زمینه را براى انجام مقاصد خود مساعد دیدند زیرا علاوه بر این دو تن عده‏اى دیگر نیز از مخالفین على علیه السلام مانند مروان بن حكم و عایشه در مكه گرد آمده بودند كه با ورود طلحه و زبیر بدانشهر یك گروه چند نفرى تشكیل داده و جنگ جمل را بوجود آوردند.

پى‏نوشتها:

(1) در زمان عبد الملك بن مروان كه حجاج بن یوسف از جانب وى براى دستگیرى عبد الله بن زبیر بمكه لشگر كشید پس از كشتن عبد الله جسد او را بدار آویخت و همین عبد الله بن عمر كه از بیعت على(ع) سرپیچى كرده بود در آنموقع در مكه بود از ترس جان خود نزد حجاج رفت و گفت تو نماینده عبد الملك هستى و من آمده‏ام باو بیعت كنم دستت را بده تا بیعت نمایم !

حجاج گفت تو بعلى بیعت نكردى چطور شد كه حالا باین فكر افتادى و ترا بدینجا نیاورد مگر این جسدى كه بدار آویخته شده است و حجاج در آنحال مشغول نوشتن بود پاى خود را دراز كرد و گفت دست من مشغول نوشتن است اگر خواهى بپاى من بیعت كن و عبد الله بن عمر دست خود را گشود و بپاى حجاج كشید و بیعت نمود!

(2) نهج البلاغه از خطبه .16

(3) نهج البلاغه كلام .15

(4) نهج البلاغه كلام .126

(5) سوره قصص آیه .83

(6) ناسخ التواریخ حالات امیر المؤمنین كتاب جمل ص .29

(7) ناسخـكتاب جمل ص 29 نقل بمعنى.

(8) منتخب التواریخ ص .177