تبلیغات
نور حق - غزوه أحزاب یا خندق
نور حق
اللهم عجل لولیک الفرج
خانه | ارتباط | RSS | نسخه موبایل
لینکدونی
دانشنامه عاشورا
آمار و اطلاعات
لوگوی دوستان
دیگر امکانات
نویسندگان
لوگوی حمایتی ما
برچسب ها
جستجو
روزشمار محرم

غزوه أحزاب یا خندق:
اخراج بعضى قبایل یهود مانند بنى نضیر و بنى قریظه از اطراف مدینه آنها را نسبت بمسلمین و مخصوصا نسبت به پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله خشمگین ساخت و چند تن از رؤساى قبایل مزبور بمكه رفته و آمادگى خود را علیه پیغمبر صلى الله علیه و آله بمنظور كمك و همراهى با قریش اعلام داشتند بزرگان قریش از این فرصت استفاده كرده و از پیشنهاد آنان استقبال نموده در نتیجه كلیه قبایل بت پرست مكه بهمدستى طوایف یهود در سال پنجم هجرى بسیج عمومى كرده و با تعداد ده هزار نفر بفرماندهى ابوسفیان و دستیارى گروهى از یهود براى ریشه كن ساختن نونهال اسلام متوجه مدینه شدند.

چون این خبر به پیغمبر صلى الله علیه و آله رسید مسلمین را جمع كرد و براى دفاع در مقابل این عده مهاجم به بحث و شور پرداخت،سلمان فارسى پیشنهاد نمود كه اطراف مدینه را خندق بكنند و موانع مصنوعى در آنجا بوجود آورند تا عبور دشمن از آن سخت و نا ممكن باشد رسول اكرم پیشنهاد سلمان را پذیرفت و دستور فرمود فورا براى حفر خندق آماده شوند،مسلمین مشغول حفر خندق شده خود حضرت رسول صلى الله علیه و آله نیز مانند مسلمین دیگر بحفر خندق اشتغال داشت پیش از رسیدن سپاه مهاجم خندق كنده و آماده شد و هنگامیكه مشركین نزدیك خندق رسیدند از مشاهده آن متعجب شدند زیرا این نوع وسیله دفاع در عربستان سابقه نداشت بدینجهت گفتند :و الله ان هذه لمكیدة ما كانت العرب تكیدها،بخدا سوگند این حیله عرب نیست و عرب چنین حیله‏اى بكار نبندد. (1) مسلمین هم كه تعدادشان در حدود سه هزار نفر بود در آنطرف خندق اردو زده بودند،چند روز این دو سپاه در طرفین خندق روبروى هم بودند و گاهى بهم سنگ و تیر میانداختند بالاخره عمرو بن عبدود با چند نفر دیگر اسب جهانیده و از تنگترین جاى خندق خود را بطرف دیگر آن رسانیدند.

عمرو بمحض ورود مبارز خواست،وقتى صداى خشن و رعب انگیز عمرو در فضاى اردوگاه مسلمین طنین انداز شد نبض‏ها از حركت ایستاد و رنگ از چهره همه پریدن گرفت!چرا؟

براى اینكه عمرو را همه میشناختند،او فارس یلیل و از شجاعان نامى عرب بود و در تمام عربستان نظیر و مانندى نداشت،او قهرمان كهنسال و ورزیده و جنگدیده بود و به تنهائى با هزار نفر مقابل شمرده میشد!

فریاد هل من مبارز عمرو براى بار دوم پرده گوش مسلمین را مرتعش ساخت.

در اینموقع یك سكوت و حیرت توام با ترس و وحشت بر تمام لشگر مدینه حكمفرما بود و كسى را جرات تكلم و اظهار وجود نبود عمرو میگفت شما میگوئید هر كس از ما كشته شود به بهشت میرود آیا در میان شما داوطلب بهشت وجود ندارد؟

بالاخره پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله سكوت را شكست و فرمود كیست كه شر این بت پرست را از سر ملت اسلام بر دارد؟نفس‏ها در سینه حبس بود و از كسى صدائى بر نیامد على علیه السلام بپا خواست و عرض كرد من یا رسول الله پیغمبر فرمود تامل كن شاید داوطلب دیگرى هم پیدا شود ولى هیچكس حریف این قهرمان عرب نبود نبى اكرم سؤال خود را تكرار فرمود باز على علیه السلام پاسخگوى این دعوت گردید پیغمبر فرمود یا على این عمرو بن عبدود است عرض كرد من هم على بن ابیطالبم،رسول خدا عمامه بر سر على و شمشیر بر كمر او بست و فرمود برو كه خدا نگهدارت باشد سپس سر بلند نمود و با حالت رقت بار گفت خدایا پسر عم مرا در میدان كار زار تنها مگذار.

عمرو رجز میخواند و مسلمین را بمبارزه میطلبید:

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز
و وقفت اذ جبن المشجع موقف البطل المناجز
و كذلك انى لم ازل متسرعا نحو الهزاهز
ان الشجاعة فى الفتى و الجود من خیر الغرائز (2)

در این هنگام على علیه السلام چون شیر خشمگینى كه براى صید خود از كمین جستن كند بسرعت آهنگ عمرو كرد و جواب رجز او را از روى ادب علمى چنین داد:

لا تعجلن فقد اتاك مجیب صوتك غیر عاجز
ذونیة و بصیرة و الصدق منجى كل فائز
انى لارجو ان اقیم علیك نائحة الجنائز
من ضربة نجلاء یبقى ذكرها بعد الهزاهز (3)

عمرو كه خود را از شجعان نامى و مبرز عرب میدانست با دیده حقارت به على علیه السلام نگریست و گفت آیا جز تو كسى داوطلب بهشت نبود؟من با پدرت ابوطالب آشنا و دوست بودم نمیخواهم ترا در پنجه خود چون مرغ بال و پر شكسته‏اى در حال نزع بینم مگر نمیدانى كه من عمرو بن عبدود فارس یلیل و قهرمان نیرومند عرب هستم؟

على علیه السلام فرمود من ترا ابتداء بتوحید و اسلام دعوت میكنم و اگر هم نپذیرى از همین راه كه آمده‏اى برگرد و از جنگ با پیغمبر در گذر.

عمرو گفت من از روش آباء و اجداد خود (بت پرستى) دست بر نمیدارم واگر هم بدون جنگ بر گردم مورد استهزاء زنان قریش واقع میشوم،على علیه السلام فرمود در اینصورت از اسب پیاده شو با هم بجنگیم كه من دوست دارم ترا در راه خدا كشته باشم.

عمرو بر آشفت و از اسب پیاده شد و اسب خود را پى كرد و چون در برابر على علیه السلام ایستاد پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله فرمود:برز الایمان كله الى الشرك كله. (تمامى ایمان با تمامى كفر بمبارزه برخاسته است.) حقیقت امر نیز همین بود على علیه السلام ایمان محض و بلكه كل ایمان بود و اگر در آنروز على نبود نامى از اسلام و احدى از مسلمانان نمى‏ماند،عمرو نیز نماینده شرك و كفر بود و چشم و چراغ قریش بشمار میرفت.

بالاخره آندو مبارز چنان بهم در افتادند كه گرد و غبارى در اطراف آنها بلند شد و نیروهاى متخاصمین نتوانستند آنها را بخوبى مشاهده كنند در این گیر و دار دو ضربت رد و بدل شد عمرو شمشیرى بر على زد كه سپر آنحضرت را دو نیمه كرد و بسر مباركش هم آسیب رسانید ولى آنحضرت با چابكى و نیرومندى خود چنان ضربتى به عمرو فرود آورد كه او را بخاك هلاكت افكند و خود بانگ تكبیر بر آورد،از صداى تكبیر على علیه السلام همه را معلوم شد كه عمرو بقتل رسیده و با كشته شدن او شكست قریش هم حتمى خواهد بود چنانكه خواهر عمرو در اینمورد ضمن ابیاتى چند چنین گوید:

اسدان فى ضیق المكر تصاولا
و كلاهما كفو كریم باسل‏
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏
قول سدید لیس فیه تحامل‏
ذلت قریش بعد مقتل فارس‏
فالذل مهلكها و خزى شامل

یعنى آنها دو شیر دلاور بودند كه در تنگناى معركه بیكدیگر حمله‏ور شدند و هر دو همتایان بزرگوار و دلیرى بودند.اى على برو كه تا كنون بكسى مانند او چیره نگشته بودى و (این ادعاى من) سخنى است محكم و درست و در آن تكلف و اغراق نیست.

قریش پس از كشته شدن چنین سوارى خوار شد و این خوارى،قریش رانابود كرده و این رسوائى شامل همه آنان خواهد بود.چون على علیه السلام سر عمرو را بحضور پیغمبر آورد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود.

ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین.

و بعضى نوشته‏اند كه فرمود:

لضربة على لعمرو بن عبدود افضل من عمل امتى الى یوم القیامة.

یعنى ارزش و پاداش شمشیرى كه على علیه السلام در روز خندق بر عمرو زد از پاداش عبادت جن و انس برتر است و یا از پاداش عمل امت من تا روز قیامت بهتر است. (4)

زیرا شمشیر على علیه السلام بود كه عمرو را بخاك و خون كشید و اسلام نو بنیاد را از شر مشركین رهائى بخشید و اگر در آنروز على نبود عمرو به تنهایى كافى بود كه مسلمین را تار و مار نموده و چنانكه خودش میگفت نام اسلام را از صفحه تاریخ براندازد بنابراین عمل امت اسلامى تا روز قیامت در گرو همان ضربت سیف اللهى است كه موجب قتل و گریختن عكرمة و چند تن دیگر گردید كه همراه عمرو بدینسوى خندق گذشته بودند و با كشته شدن عمرو و فرار همراهانش دهشت و هراس در میان مشركین افتاد و روحیه آنها را بكلى متزلزل نمود و علاوه بر این طوفان سخت و سهمگین نیز بامر خدا برخاست و قریش را بوحشت انداخت در نتیجه ابوسفیان درنگ را جائز نشمرده و شبانه با عده خود از كنار مدینه بسوى مكه كوچ نمود.

درباره كشته شدن عمرو بشمشیر على علیه السلام شیخ ازرى در قصیده هائیه خود گوید:

یا لها ضربة حوت مكرمات‏
لم یزن ثقل اجرها ثقلاها
هذه من علاه احدى المعالى‏
و على هذه فقس ما سواها

چه ضربتى كه زیبائیها و بزرگیها را در بر دارد و اجر ثقلین (جن و انس) بااجر آن نتواند برابر كند.این شاهكار یك نمونه از مقامات عالیه اوست و بر این قیاس كن سایر كارهاى او را.

پس از غزوه خندق پیغمبر صلى الله علیه و آله تنبیه و گوشمالى طایفه بنى قریظه را كه نقض عهد كرده و با مشركین همكارى نموده بودند لازم دانست زیرا طایفه مزبور در ظاهر پیمان عدم تعرض با مسلمین بسته بودند ولى نقض عهد كرده با قریش همدست شده بودند رسول خدا صلى الله علیه و آله على علیه السلام را با عده‏اى بجنگ آنها فرستاد.پس از 25 روز محاصره و زد و خورد مردان آنها مقتول و زنانشان اسیر و اموالشان بدست مسلمین افتاد بدین ترتیب طایفه بنى قریظه هم بدست على علیه السلام از بین رفت و مسلمین از شر یهود اطراف مدینه آسوده شدند.

غزوه خیبر:
خیبر لغتى است عبرانى و بمعناى قلعه و حصار محكم است.

در 120 كیلومترى شمال مدینه دهستانى یهود نشین بود كه ساكنین آن در چند قلعه محكم زندگى میكردند و بدینجهت آن محل را خیبر میگفتند،دهستان مزبور داراى زمین‏هاى زراعتى و نخلستانهاى بارور و چشمه‏هاى جارى بود و هفت قلعه محكم در آن وجود داشت كه هر یك از آنها بنام مخصوصى نامیده میشد،از مشهورترین قلاع سبعه قلعه ناعم و قموص بود.

تعداد ساكنین خیبر بنا بروایت تاریخ نویسان مختلف نوشته شده است بعضى آنرا بیست هزار (5) و برخى ده هزار (6) و بعضى چهار هزار نوشته‏اند آنچه مسلم و محرز است اینست كه یهودى‏ها بمراتب بیشتر از مسلمین بوده‏اند زیرا عده مسلمین در حدود یكهزار و چهارصد و یا بقولى یكهزار و ششصد نفر بود.

در سال هفتم هجرى بدستور نبى اكرم صلى الله علیه و آله مسلمین بطرف خیبر حركت كردند و پس از دو یا سه روز راهپیمائى بحوالى خیبر رسیده و در كنار قلاع مزبور اردو زدند و با این ترتیب با دشمن تماس حاصل نمودند.بامدادان كه اهالى قلاع خیبر از خواب برخاستند مسلمین را در نزدیكى خیبر مشاهده كردند.

ساكنین خیبر بمحض مشاهده لشگر اسلام داخل قلاع شده و درب آنها را محكم بستند،رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز با عده خود مدت 25 روز پشت قلعه‏ها بمحاصره یهود پرداخت در یكى از روزها پرچم را بدست ابوبكر و روز دیگر بدست عمر داد و آنها را براى گشودن قلعه‏هاى خیبر مأمور گردانید ولى آنها نه تنها كارى از پیش نبردند بلكه از دیدن جنگجویان یهود مخصوصا مرحب خیبرى بیمناك شده و فرار كردند. (7)

ابن ابى الحدید در مورد فرار شیخین میگوید:

و ان انس لا انس اللذین تقدما
و فرهما و الفرقد علما حوب (8)

یعنى هر چه را فراموش كنم گریختن آندو نفر را با اینكه میدانستند فرار كردن از جنگ گناه است فراموش نمیكنم.

فرماندهان دیگر نیز براى فتح قلاع خیبر عزیمت میكردند ولى در مقابل دفاع جنگجویان یهود عاجز مانده و بر میگشتند چون سرداران اعزامى براى گشودن قلعه‏ها بدون اخذ نتیجه برگشته و روحیه مسلمین را ضعیف میكردند پیغمبر فرمود:

لا عطین الرایة غدا رجلا یحبه الله و رسوله و یحب الله و رسوله كرارا غیر فرار لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه. (9)

فردا پرچم را بمردى خواهم داد كه خدا و پیغمبرش او را دوست دارند و او نیز خدا و پیغمبر خدا را دوست دارد او كسى است كه همیشه حمله كننده است و هرگز فرار نكند از جبهه جنگ بر نگردد تا خداوند بدست او (قلعه‏هاى خیبر را) بگشاید.از این فرمایش پیغمبر همه را تعجب و حیرت فرا گرفت،این چه كسى است‏كه فردا پیروز خواهد شد؟

هر كسى بنحوى كلام آن حضرت را تعبیر میكرد و بعضى‏ها هم این افتخار را از آن خود میدانستند و هیچكس گمان نمیكرد كه منظور پیغمبر فقط على است و این سكه افتخار را چرخ نیلوفر بنام همایون او زده است!شاید آنها حق داشتند و در این تصور و خیال معذور بودند زیرا على علیه السلام بدرد چشم مبتلا بود و كسى خیال نمیكرد كه این گره پیچیده و بغرنج با پنجه‏هاى تواناى على گشوده خواهد شد.

چون روز موعود فرا رسید رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:على كجاست؟

عرض كردند چشم درد دارد.فرمود احضارش كنید یكى از مسلمین بچادر على علیه السلام رفت و فرمان پیغمبر صلى الله علیه و آله را بوى ابلاغ نمود.

على علیه السلام فورا بلند شد و خدمت آنحضرت شتافت،نبى اكرم از او احوالپرسى نمود،عرض كرد سرم درد میكند و چشم درد دارم كه درست نمى‏بینم،پیغمبر او را در آغوش كشید و آب دهان مباركش بر چشمان وى مالید كه فورا دردهاى او برطرف شد و تا آخر عمر دچار سر درد و چشم درد نگردید. (10)

حسان بن ثابت انصارى در اینمورد گوید:

و كان على ارمد العین یبتغى‏
دواء فلما لم یحس مداویا
شفاه رسول الله منه بتفلة
فبورك مرقیا و بورك راقیا
و قال ساعطى الرایة الیوم صارما
كمیا محبا للرسول موالیا
یحب الهى و الاله یحبه‏
به یفتح الله الحصون الاوابیا
فاصفى بهادون البریة كلها
علیا و سماه الوزیر المواخیا

یعنى على در آنروز چشم درد داشت و داروئى براى بهبودى آن میجست و چیزى بدست نمیاورد .

رسول خدا او را با آب دهان خود شفا بخشید پس فرخنده باد آنكه بهبودى یافت و خجسته باد آنكه بهبودى داد.و فرمود امروز پرچم را مى‏دهم به دلاور شجاعى كه دوستدار رسول است.

او خداى مرا دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد و بوسیله او خداوند قلعه‏هاى محكم را میگشاید.

پس براى اینكار از میان تمام مردم على را بر گزید و او را وزیر و برادر خود نامید.

بارى پس از آنكه چشم على علیه السلام بهبودى یافت رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود :یا على فرماندهان ما كارى از پیش نبرده‏اند و هنوز قلعه‏هاى خیبر گشوده نشده است و این امر خطیر جز بدست تواناى تو انجام نخواهد گرفت.

على علیه السلام امتثال امر نمود و گفت تا چه اندازه با آنها بجنگم؟

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود تا موقعیكه به یگانگى خدا و رسالت من شهادت دهند.

على علیه السلام چون شیرى بلند طبع كه بطرف شكار خود با بى اعتنائى میرود پیش رفت تا پشت دیوار قلعه خیبر رسید پرچم را بر زمین كوبید و عده خود را براى تسخیر حصار آماده نمود،در اینموقع جمعى از جنگجویان دلیر خیبر بیرون ریختند و جنگ بشدت در گرفت،على علیه السلام با چند حمله حیدرانه آنها را در هم آویخت بطوریكه یهود فرار كرده و داخل قلعه شدند على علیه السلام نیز بدنبال آنها خواست وارد قلعه شود رئیس قلعه كه از شجاعان مشهور و بنام حارث بود خواست از ورود على علیه السلام بقلعه ممانعت كند ولى بضرب شمشیر آنحضرت جهان را بدرود گفت،در این وقت نامى‏ترین و شجاعترین جنگجویان قلعه كه بمرحب خیبرى معروف و برادر حارث بود بخونخواهى برادرش بیرون‏شتافت.

مرحب پهلوان عجیبى بود زیرا دو زره پوشیده و دو شمشیر بر كمر آویخته بود و علاوه بر چند عمامه كه بر سر خود بسته بود كلاه فولادى بر سر گذاشته و سنگى را هم كه بسنگ آسیاب شبیه بود بر میله كلاه خود گذاشته بود كه از اصابت شمشیر بفرق وى جلوگیرى كند.

بین او و على علیه السلام دو ضربت رد و بدل شد و دست نیرومند قهرمان اسلام چنان شمشیرى بر فرق مرحب فرود آورد كه با وجود داشتن سپر جمجمه‏اش را با كلاه فولادى و سنگ آسیا و سایر تشریفات شكافت و در نتیجه سپر دو نیم گردیده و كلاه فولادى و سنگ بشكست و عمامه دریده شد و ذوالفقار على كله‏اش را تا فكین بشكافت،مرحب نقش بر زمین شد و بخاك و خون غلطید و صداى تكبیر از مسلمین بلند شد و یهود بكلى شكست خورده و غمگین شدند.

پس از كشته شدن مرحب شجاع دیگرى از قلعه بیرون تاخت و این شخص یاسر برادر سوم دو مقتول سابق بود،او نیز در شجاعت دست كمى از برادران خود نداشت بیدرنگ بر على تاخت ولى در اثر یكضربت آنحضرت بخاك افتاده و كشته شد یهود در قلعه را بستند و خود بدرون قلعه پناه بردند .

على علیه السلام با نیروى خارق العاده خود در قلعه را از جاى خود كند و چند متر پرتابش كرد و بدین ترتیب قلعه‏هاى ناعم و قموص كه محكمترین قلعه‏هاى خیبر بود بدست تواناى على علیه السلام فتح گردید.

شیخ مفید از عبد الله جدلى نقل میكند كه گفت از امیر المؤمنین علیه السلام شنیدم كه میگفت چون درب خیبر را كندم آنرا سپر خویش قرار دادم و با یهود جنگیدم تا آنگاه كه خداوند آنها را خوار نمود و شكست داد آن در را روى خندقى كه دور قلعه كنده بودند گذاشتم تا مسلمین از روى آن عبور كنند و سپس آنرا در میان خندق انداختم و موقع برگشتن از خیبر هفتاد نفر از مسلمین نتوانستند آنرا از جایش بر دارند و در این باره شاعر گوید:

ان امرء حمل الرتاج بخیبر
یوم الیهود بقدرة لمؤید
حمل الرتاج رتاج باب قموصها
و المسلمون و اهل خیبر حشد
فرمى به و لقد تكلف رده‏
سبعون كلهم له یتشددردوه بعد تكلف و مشقة
و مقال بعضهم لبعض ارددوا (11)

یعنى آنمرد (على علیه السلام) در بزرگ خیبر را در روزى كه با یهود جنگ میكرد با نیروى تأیید شده (از جانب خدا) برداشت.

آن در بزرگ یعنى درى را كه برابر كوه قموص بود برداشت در حالیكه مسلمین و اهل خیبر جمع شده بودند.

آن در را پرتاب كرد و براى باز گردانیدن آن هفتاد نفر كه همگى نیرومند بودند خود را بمشقت انداختند و (آن هفتاد نفر) پس از رنج و مشقت و گفتن بیكدیگر كه برگردانید آن در را بجاى خود بر گردانیدند.

مجاهدات على علیه السلام در جنگ خیبر و فتح قلاع و كشتن شجاعان نامى یهود و مخصوصا كندن در قلعه و گرفتن آن با دست از كارهاى خارق العاده آنجناب محسوب میشود كه نظیر آنها از احدى دیده نشده است و قصاید بسیارى در باره وقایع مزبور گفته و نوشته شده است.ابن ابى الحدید در ضمن قصاید خود گوید:

یا قالع الباب الذى عن هزها
عجزت اكف اربعون و اربع (12)

اى كننده درى كه دستهاى چهل و چهار نفر از حركت دادن آن عاجز بود.

چون جنگ خیبر پایان یافت و پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بدر خواست یهود با آنها مصالحه نمود فدك نیز تسلیم گردید و یهودیان ساكن آن نصف دارائى خود را به پیغمبر فرستادند بنابر این چون فدك در موقع صلح برضایت ساكنین آن به پیغمبر صلى الله علیه و آله واگذار شده بخود آنحضرت تعلق داشت ولى اراضى خیبر مربوط بعموم مسلمین بود.

هنگام بازگشت از خیبر به بعضى از قبایل یهود كه یاغى شده بودند گوشمالى داده شد و آنها نیز مطیع گردیدند و بدین ترتیب مسلمین از ضدیت یهود آسوده شده و شهر مدینه در امن و آسایش قرار گرفت.

پى‏نوشتها:

(1) ارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل .25

(2) از بس به شما ندا دادم و مبارز طلبیدم گلویم گرفت و قهرمانانه ایستادم در جائیكه مردم شجاع آنجا میترسند.و اینچنین من همیشه بسوى بلاها و فتنه‏ها با سرعت میروم زیرا شجاعت وجود در جوان از بهترین غریزه‏ها است.

(3) اى عمرو زیاد در كار جنگ عجله مكن زیرا آمد بسوى تو جوابگوى آواز تو كه براى مبارزه با تو عاجز نیست بلكه داراى حسن نیت و بصیرت در راه حق است و صدق و راستى نجات دهنده هر رستگار است،من امیدوارم كه زنان نوحه سرا را بر جنازه تو بنشانم از ضربت شكافنده‏اى كه یاد آن بعد از معركه‏ها باقى بماند.

(4) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدـبحار الانوار جلد 39 ص 2ـكشف الغمه ص .56

(5) تاریخ یعقوبى.

(6) سیره حلبى.

(7) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل 16ـتاریخ طبرى و كتب دیگر.

(8) القصائد السبع العلویات قصیده اولى در فتح خیبر.

(9) ارشاد مفیدـفصول المهمه ابن صباغ ص 21ـذخائر العقبى ص 72ـكفایة الطالب ص 98 ینابیع المودة ص 48ـاسد الغابة جلد 4 ص .28

(10) ذخائر العقبى ص 73 و كتب دیگرـشاید براى بعضى‏ها قبول این امر مشكل باشد ولى باید دانست كه صرف نظر از انجام معجزه امروزه ثابت شده است كه با استفاده از نیروهاى نهفته در روح آدمى اغلب بیماریها را بدون دواء معالجه میكنند در اینصورت براى اعمال نفوذ روحى پیغمبر از همه كس سزاوارتر است.

(1) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل .31

(12) القصائد السبع العلویات قصیده ششم.